وب سایت اختصاصی کریم نافعی فرد

راه دستیابی به آرامش

راه دستیابی به آرامش
آن همه و در همه جا از آرامش سخن گفته شد،اما گفته نشد آن آرامشی که نوع انسان در پی دستیابی بدان است،چگونه حاصل می شود؟بایستی دانست که همه ادیان،آیینها،مکتبها و مشربها هدف شان رساندن نوع انسان به آرامش است. چیزی که این وسط وجود دارد و آنها را از یکدیگر جدا می کند،متفاوت بودن راهشان در قبال یکدیگر است.ادیان و آیینها با دعا کردن و عبادت کردن،مکاتب عرفانی با مراقبه و تمرکز فکر،و برخی دیگر از جمله مکاتب برهمایی،بودایی، تائویی و همچنین عرفان های جدید با روشهای مدیتیشن،ذن و تمرکز ذهن،هر کدام به شیوه خود،درصددند تا انسان را به آرامش برسانند.
بی گفتگو هر یک از مکاتب یادشده بالا با تکیه بر روش های خود می توانند تا حدودی انسان را به آرامش برسانند،اما نکته قابل توجه در این میان آن است که بدانیم راههای عنوان شده،تنها راههایی نیستند که می توان به واسطه آنها به آرامش رسید،و چه بسا راههایی بهتر و آسانتر از آنها نیز باشد.در اینجا ما درصدد بررسی راهها و روش های مکاتب و آیین های مختلف نبوده،و بلکه خواهیم کوشید تا این موضوع را به روش خود حل و فصل نماییم.از دیدگاه ما باور و به کار بستن سه چیز می تواند انسان را به آرامش برساند:
1- کسب خودآگاهی و شناخت.
2- ایمان به خدا و توکل به او.
3- التزام عملی به اصول و ارزشهای اخلاقی.
1-بایستی گفت که خودآگاهی،لازمه رسیدن به آرامش است،زیرا بدون وجود عنصر خودآگاهی،انسان اساساً نمی داند که در پهنه هستی چکاره است؟در پی چیست؟و چه می خواهد؟پس ابتدا باید خود را بشناسد،تا از آن طریق بتواند به شناخت خدای خویش نیز نائل گردد.«من عرف نفسه فقد عرف ربه».وقتی انسان به شناخت خود و خدای خود برسد،بالتبع خواهد دانست که در این جهان چه می خواهد؟و همچنین در پی چیست؟و آنگاه که بداند چه می خواهد؟و در پی چیست؟مسلماً حصول بدانها برای او آسانتر خواهد بود،زیرا آنچه را که می خواهد و در پی آن است را از قبل هدف گزاری و معلوم نموده است.
خواهند پرسید که راه رسیدن و وصول به عنصر خودآگاهی و شناخت کدام است؟در پاسخ بایستی گفت که برای رسیدن به عنصر خودآگاهی و شناخت،هر مکتب و مشربی در دنیا راه خود را داشته،و این منظور را از نظرگاه خود دنبال می کند.اما آنچه که در همه ادیان و آیینها به استثنای مکاتب الحادی،مشترک می باشد،پاسخ به سه پرسش حاضر است:از کجا آمده ام؟به کجا می روم؟و هدف از آمدن من و امثال من به دنیا چه بوده است؟همان تعبیراتی که مولوی در مثنوی خود عنوان نموده:
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
با یافتن پاسخ این سه پرسش است که انسان به خودآگاهی و شناخت می رسد،و با شناخت خود،به شناخت خدای خود نیز نائل می گردد.اما ابزار کسب این شناخت کدام است؟خود،پرسشی مهم است که باید بدان پاسخ گفت.چنانچه گفته شد پیروان هر دین و آیینی با توجه به رهنمودهای دین و آیین خود این منظور و هدف را دنبال می نماید،و برای ما مسلمانان که تابع شریعت اسلام هستیم،بهترین منبع راهنمایی و ارشاد قرآن و سخنان پیامبر گرامی است.
ممکن است از نظر برخی این گفته که قرآن می تواند به عنوان بهترین منبع شناخت برای عموم مردم از آن کم سوادترین تا آن باسوادترین،در نظر گرفته شود،قدری عجیب به نظر آید،اما بایستی دانست حقیقتی که نگارنده در ارتباط با قرآن بدان رسیده،آن است که حقیقت قرآن به واقع همان گونه است که گفته شد،و بلکه بسیار بیش از آنچه که گفته شد،و آنانی که بدین موضوع باور ندارند یا قرآن را به عنوان منبع شناخت،کافی نمی دانند،در واقع قرآن را درک نکرده اند،زیرا اگر درک کرده بودند به آنچه که نگارنده باور دارد،آنها نیز باور داشتند.
2-ایمان به خدا و توکل به او
پس از کسب خودآگاهی و شناخت،انسان خود به خود،به خدا باورمند می شود.اما بایستی دانست که باور تنها نمی تواند انسان را به آرامش برساند،مگر آن که باورهایی که گفته می شود،در انسان به وجود آمده باشد.اول آن که باور داشته باشد که خدای تعالی بر همه چیز حتی کوچکترین حرکات و سکنات اش اشراف دارد.دوم آن که در تمام انتخاب ها و اعمال اش،رضای خدا را بر رضای خود ترجیح دهد.سوم آن که در همه امور زندگانی به خدا توکل داشته،با او انس بگیرد،برای او زندگی کند،برای او بمیرد،و هرچه می خواهد نیز تنها از او بخواهد. بدین امر باور داشته باشد که خدای تعالی همه جا در کنار اوست،و او را تحت هیچ شرایطی تنها نمی گزارد.آنچه که برای او پیش می آید،به خیر و صلاح اوست،و چون خدای تعالی به او نظر لطف دارد،قطعاً جز نیکی و خوبی برای او چیز دیگری نخواهد بود.
3- التزام عملی به اصول و ارزشهای اخلاقی
پس از عبور از مراحل فوق می رسد به مرحله آخر یعنی التزام عملی به اصول و ارزشهای اخلاقی.چرا گفته شد التزام عملی؟معلوم است،زیرا التزام نظری به تنهایی فایده ای نمی تواند داشته باشد.اینکه شخص تنها بداند و قبول داشته باشد که مثلاً احسان و دستگیری از ضعفا امری خوب و پسندیده است،این دانستن و قبول داشتن هیچ فایده ای برایش نخواهدداشت.چه زمانی قبول و باور داشتن آن برایش سودمند خواهد بود؟زمانی که علاوه بر باور داشتن،به باورهای خود جامه عمل نیز بپوشاند.
در تکمیل مطالب گذشته بایستی اضافه نمود با تکیه بر سه اصلی که عنوان شد بی تردید انسان به آرامش می رسد.اما باید بداند که این مقدمه ای برای انجام یک حرکت بزرگ است.آن حرکت بزرگ چیست؟ آن حرکت بزرگ درک شهودی وجود و حضور خداوند در پهنه هستی است.دقت کنید منظور از درک شهودی،درکی است است که به واسطه عناصر تشکیل دهنده هستی حاصل می شود،نه آن که تصور شود شخص بیواسطه خدا را مشاهده می کند.تعریف روشن آن بدین گونه است که آدمی در این مرحله به جایگاهی می رسد که به هرچه می نگرد،رنگ خدا را در آن مشاهده می کند.اشتباه نشود منظور از مشاهده رنگ خدا،یعنی خدا را به یاد آوردن و باور داشتن این معنا است که خدای تعالی خالق این هستی است.
بایستی دانست که وقتی انسان بدین مقام پای می نهد،کاری تازه شروع می شود. کدام کار؟ کار خداوند! کار خداوند چیست؟ کار خداوند در این مرحله آن است که به انسان نزدیک شده و پرده ها را از پیش چشم وی کنار زند.وقتی پرده ها از پیش چشم انسان کنار رفت،آنگاه است که درک خواهد نمود آنچه را که در تصور نمی گنجد.آنجا است که در عالم روح و عقلانیت ره صد ساله را یک شبه طی نموده و حالش می شود چون حال همان شبی که از هزار ماه بهتر است.«لیلة القدر خیر من الف شهر».
در این مقام زبان قاصر است،و نمی توان به وسعت و ژرفای الطاف خداوند اشاره نمود،همین قدر بایستی دانست که عشق الهی در این مرحله صورت می پذیرد و خدای تعالی خود،با نواختن بر چنگ وجود انسان،ملودی خویش را به نمایش می گزارد.خدای تعالی از آن مقام بلند و والای عرش خود نزول فرموده و در وجود انسان می نشیند.«لایسعنی ارضی و لاسمائی و لکن یسعنی قلب عبدی المؤمن».من (خدا) در آسمان و زمین نمی گنجم،و لکن در قلب بنده مؤمن خود همی گنجم.(حدیث قدسی).
توضیحی در اینجا لازم است و آن این است که منظور از عبارات بالا آن نیست که تصور شود در این مرحله خدا می آید و در وجود انسان قرار می یابد،و می شود همانند همان تعبیراتی که گروههایی چون عرفا و متصوفه عرضه کرده اند،مبنی بر آن که کالبد انسان محل تجلّی و یا حلول دائمی خداوند می گردد. اینها همه اشتباهاتی است که عرفا و متصوفه مرتکب شده و با تعبیرات غلط خود،مردم را نیز به اشتباه برده اند.مراد از آن که:«خدا در آسمان و زمین نمی گنجد و در قلب بنده مؤمن بگنجد»،همان گونه که عنوان شد آن چیزهایی که عرفا و متصوفه عنوان نموده اند،نبوده،و بلکه مفهوم آن این است که آسمان و زمین و هستی به طور کلی،قادر به درک و فهم کامل خدا نیستند،و این امکان و استعداد آن هم در حدی محدود،تنها به انسان داده شده است.
بایستی دانست که ذات خدای تعالی ذاتی است که بدیل ندارد.«لیس کمثله شیئی».او شبیه هیچ چیز نیست،و وقتی او شبیه هیچ چیز نیست،یعنی هیچ سنخیتی با عالم هستی ندارد،و چون هیچ سنخیتی با عالم هستی ندارد،لذا هیچ چیز در عالم هستی با او جمع نمی شود،زیرا وجودش فوق طاقت همه چیز است.داستان موسی با خدا نیز گواه روشنی بر این ادعا است:
«و چون موسى به ميعاد ما آمد،و پروردگارش با او سخن گفت،عرض كرد پروردگارا خودت را بر من بنماى تا بر تو بنگرم.خدای به او فرمود هرگز مرا نخواهى ديد.ليكن به كوه بنگر! پس اگر کوه بر جاى خود قرار گرفت،تو هم مرا خواهى ديد.پس چون پروردگارش بر كوه تجلّی نمود،آن را ريز ريز ساخت،و موسى بيهوش بر زمين افتاد،و چون موسی به خود آمد،گفت:پروردگارا منزهى تو! توبه كردم به درگاهت،و من نخستين مؤمنانم. (اعراف : 143).
اشتباهی که عرفا و متصوفه مرتکب شدند،عدم درک همین معنا بود.این را ندانستند که وقتی کوه با آن همه عظمت اش،تجلی خدا را تحمل نتوانست،این انسان ضعیف و ناتوان که قابل قیاس با یک تکه سنگ نیز نیست،چه رسد به کوه،چگونه خواهدتوانست محل تجلّی،و یا بنا به تعبیر برخی دیگر،محل حلول خداوند باشد؟چون بدین معنا واقف نبودند،لذا به اشتباه افتادند.
بایستی دانست که خدای تعالی بر انسان حلول و یا تجلی نمی کند،زیرا این امر فوق طاقت انسان است.خدا با انسان ارتباط می گیرد،و ارتباط اش نیز ارتباطی ذهنی است.اما همان ارتباط ذهنی نیز مستقیم و بی واسطه نیست.زیرا انسان با کالبد ضعیف خویش طاقت حضور و یا تجلی خدا را ندارد.خدای تعالی برای این منظور واسطه ای را خلق نموده،و آن واسطه روح بزرگ و به تعبیری دیگر جبرئیل است.ناگفته نماند از طریق همان روح بزرگ و یا جبرئیل است که خدای تعالی با انسان و به طور کلی با هستی در ارتباط است.
بایستی توجه داشت این که عرفا و متصوفه در گذشته،آن همه در ارتباط با موضوع ظهور و حلول و تجلی خدا در هستی و بالاخص انسان،سخن گفته و شعر سروده اند،چیزی بوده که در همان ابتدا خدای تعالی در سوره اعراف آیه (143)با اشاره به داستان درخواست موسی،غیر مستقیم بدان اشاره و آنها را نفی فرموده،اما از آنجا که گروههای یادشده خیلی دستپاچه و عجول تشریف داشته،و از لذت کشفی که به قول خودشان کرده بودند،سر از پا نمی شناختند،لذا به آیات مربوط به این قضیه توجهی نکرده،و همین جوری یک طرفه به داستان سرایی پرداخته،و مردم را نیز گمراه نمودند.
و اما عشق! گفتنی در باره آن فراوان است و ما تنها به شمّه ای از آن خواهیم پرداخت.چنانچه پیش از این عنوان شد وقتی انسان به مقام شناخت خود و خدای خود نائل گردیده و به عرصه درک شهودی پای می نهد،کاری تازه شروع می شود.کدام کار؟ کار خداوند! کار خداوند چیست؟ کار خداوند در این مرحله آن است که به انسان نزدیک شده و پرده ها را از پیش چشم وی کنار زند.وقتی پرده ها از پیش چشم انسان کنار رفت،آنگاه است که درک خواهد نمود آنچه را که در تصور نمی گنجد.آنجا است که در عالم روح و عقلانیت ره صد ساله را یک شبه طی نموده،و حالش می شود چون حال همان شبی که از هزار ماه بهتر است.«لیلة القدر خیر من الف شهر».
در این مقام زبان قاصر است،و نمی توان به وسعت و ژرفای الطاف خداوند اشاره نمود،همین قدر بایستی دانست که عشق الهی در این مرحله صورت می پذیرد،و خدای تعالی خود،با نواختن بر تارهای وجود انسان،ملودی خویش را نواخته،و به نمایش می گزارد.خدای تعالی از مقام عرش خود نزول فرموده و در عرصه فهم و درک انسان می نشیند.«لایسعنی ارضی و لاسمائی و لکن یسعنی قلب عبدی المؤمن».(من درآسمان و زمین نمی گنجم،و لکن در قلب بنده مؤمن خود همی گنجم).حدیث قدسی.
وقتی عشق الهی پدید می آید،جهان هستی و به طور کلی همه چیز در نظر انسان تغییر نموده،و رنگ و بویی جدید پیدا می کند.عالمی که تا دیروز مرده و بیجان بود،زنده شده و به زبان خود با انسان سخن می گوید.انسان به هر چیز که می نگرد،رنگ و بوی حق تعالی را در آن می بیند،و استشمام می کند.در این مقام همه چیز رنگ شادی و سرور به خود گرفته،و انسان از میان آن همه رنگ، به بیرنگی می رسد.بایستی دانست که مقام بیرنگی خود،مقامی است مخصوص حق تعالی،و انسان اگر تلاش نموده و در این راه موفق گردد،به مدد حق تعالی می تواند این مقام را درک نموده،و از لذائذ و فواید آن بهره مند گردد.در اینجا کلام مولوی خوش می درخشد که گوید:
هست بیرنگی اصول رنگها
صلح ها باشد اصول جنگها
چونک بیرنگی اسیر رنگ شد
موسیی با موسیی در جنگ شد
چون به بیرنگی رسی کان داشتی
موسی و فرعون دارند آشتی
بیرنگی همان مقامی است که در آن مقام،انسان از خود فارغ شده،و در جذبه های حق تعالی غرقه می گردد.مقامی که در آن انسان جز خدا نمی بیند،و به جز خدا نمی اندیشد.عالم همه مملو از عشق اوست،و همه چیز به زبان خود،از عشق او می گوید و می سراید.آنگاه که انسان به مقام عشق پای می نهد،عالم همه غرق نور و شادی و سرور می شود.انسان در این مقام با تمام اجزاء هستی ارتباط دارد،و بلکه خود جزئی از آن مجموعه می گردد.با همه چیز سخن می گوید،و نرد عشق می بازد،و همه چیز نیز به او پاسخ می گوید،و در این احساس عشق و طرب،او را همراهی می نماید.زمان در این عرصه برای انسان عاشق توقف می کند،زیرا عاشق از دایره زمان فراتر رفته،و به دایره لطف معشوق ازلی وارد شده است.در این مقام همه چیز برای عاشق دربر دارنده رنگ و بوی معشوق بوده،و همان گونه که سعدی بزرگ عنوان نموده:
دریاب که نقشی ماند از طرح وجود من
چون یاد تو می‌آرم خود هیچ نمی‌مانم
جز یاد او را برای وی تداعی نمی کند.در این مقام انسان دیگر به خود تعلق نداشته و چنانچه حافظ والامقام عنوان نموده:
غلام همّت آنم که زیر چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
از تمام تعلقات غیر معشوق خلع گردیده،و به تمام وجود در یاد خدا مجذوب می گردد.اما بایستی گفت که با وجود آن همه شیرینی و لذت،این تمام ماجرا نبوده،و بلکه تهدیدات و خطرات زیادی نیز بر سر راه عاشق قرار دارد،که بدون درک آن ظرائف،چه بسا همه شیرینی ها به تلخی،و همه لذتها به آلام مبدل گردد.بایستی دانست که حالات شیفتگی و شوریدگی از تبعات عشق الهی بوده،و اغلب بزرگان عرفان و تصوف نیز گرفتار آن بوده،و به لحاظ همان از مسیر درست رشد و تعالی منحرف گردیده اند.شیفتگی و شوریدگی موجب می گردد تا انسان به طور کلی از متعلقات دنیا چشم پوشی نموده و خود را کاملاً در عشق الهی غرقه نماید،که این امر خود بالاترین انحراف از مسیر درست رشد و تعالی است.
خدای تعالی می خواهد که انسان در مسیر رشد و تعالی حرکت نماید،و به هیچ وجه نیز راضی نیست که انسان همه چیز را تعطیل نموده،و تنها در خدا مستحیل گردد.خدا جهان هستی را آفریده و همچنین انسان را خلق نموده تا در این میدان حرکت نموده،و خود را به کمال و تعالی برساند.در حس خدا غرقه شدن و بقیه چیزها را تعطیل کردن همچون عرفا و متصوفه،به هیچ وجه مایه رشد و تعالی انسان در این جهان نبوده،و چنانچه گفته شد،خدای تعالی نیز از این امر خشنود نمی گردد.پرسش این است پس چه باید کرد؟و به عبارتی دیگر چگونه می توان هم با حق تعالی نرد عشق باخت،و هم از دنیا غافل نشد؟
پاسخ مسأله روشن است.انسان باید به دنیا و متعلقات آن توجه تام داشته،اما تعلق خاطر نداشته،و تعلق خاطرش متوجه تنها خدای تعالی باشد.اگر بتواند بدین گونه عمل کند،خود به خود،از حالاتی چون شیفتگی و شوریدگی در امان بوده،در غیر این صورت،یعنی گرفتار شدن در حالات شیفتگی و شوریدگی باید بداند که از مسیر صواب بس دور افتاده است.نکته ای را بگوئیم و دفتر را ببندیم. بسیاری از پیروان عرفان و تصوف عشق الهی را مترادف با عشق انسانی و یا چیزی شبیه بدان تلقی می کنند،و این در حالی است که میان این دو حالت هیچ گونه وجه اشتراکی وجود ندارد.عشق انسانی خود،یک حالتی است که آن حالت در عشق الهی درک نمی شود،و بلکه اصلاً وجود ندارد.به عنوان مثال دیده و همچنین تجربه شده که وقتی عاشقی با معشوقه اش برخورد می کند،به ناگاه چیزی در درونش سقوط نموده،قلبش منقبض گردیده،و رخساره اش رنگ می بازد.البته علت این تغییرات ناگهانی در علم بیولوژی معلوم شده است.
گویا بر اثر فرکانس ها و به عبارتی دیگر امواجی که از معشوقه به عاشق و بالعکس می رسد،هورمون هایی در بدنشان تولید می شود که موجب افت قند خون می شود.با پیش آمدن افت قندخون،فشار خون شخص نیز افت نموده و شخص سقوط یک چیزی را در درون خود احساس می نماید.همزمان قلبش به تپش افتاده و رنگ رخسارش نیز سفید می گردد.اینها که گفته شد را،کسانی که عاشق بوده اند،خود تجربه نموده اند،و این در حالی است که در عشق الهی از این چیزها خبری نیست.پرسش این است:چرا در عشق الهی این حالتها نیست؟ مگر نه آن که هر دو عشق هستند؟در پاسخ بدین پرسش باید بگوییم که همه اشتباهات از همین جا نشأت گرفته است.همه اشتباهات ناشی از هم سنخ تلقی نمودن این دو حس بوده،و این در حالی است که این دو حس،جز در لفظ،هیچ اشتراکی با هم ندارند.
در عشق انسانی فرکانس ها و امواجی وجود دارد،که بر روی ذهن عاشق و یا معشوق تأثیر عینی و ملموس دارد،و این در حالی است که در ارتباط با عشق الهی این چیزها وجود ندارد.بایستی دانست که در عشق الهی،حق تعالی،نه برای انسان ملموس و محسوس است،و نه مشاهده می شود،و نه فرکانسی برای انسان می فرستد.وقتی انسان از خدا هیچ ندارد،و چنانچه عنوان شد او را نه مشاهده می کند،و نه حس می کند،و نه علائمی از او دریافت می کند،چگونه عاشق خدا می شود،خود محل تأمل است! بایستی گفت که این نیست جز آن که تمامی اینها تصورات خود انسان بوده،و واقعیت خارجی ندارد.در توضیح بیشتر قضیه بایستی گفت چون انسان فطرتاً خدا را دوست دارد،لذا با هر چیزی که از ناحیه اوست،برخورد نماید،این حس دوستی و محبت در وجودش اوج گرفته،و به محبتی شدید مبدل می گردد.چون نمی تواند این معنا را توجیه و تفسیر نماید، ناگزیر آن را عشق نامیده،و در ادامه آنرا بدیلی برای عشق انسانی معرفی می کند،و حال آن که این دو قضیه هیچ سنخیتی با هم ندارند.
شاید برای برخی منشأ این حس روشن نبوده،و عنوان شود که مفهوم این عبارت:«چون انسان خدا را دوست دارد،لذا با هر چیزی که از ناحیه اوست، برخورد می نماید این حس دوستی و محبت در وجودش اوج گرفته و به محبتی شدید مبدل می گردد»،روشن نبوده،و به عبارتی دیگر،معلوم نیست مراد از«هر چیزی»چه چیز است.در توضیح پیرامون این قضیه بایستی گفت به عنوان مثال، یک چیزی از منبع غیب به شخص الهام می شود.می دانیم که الهامات غیبی به اذن خدا و توسط روح بزرگ یا همان جبریل انجام می پذیرد.وقتی این امر برای شخص اتفاق می افتد،به ناگاه تمام توجه اش به خدا معطوف گردیده،و غرق در لذت می شود.در ادامه ی این لذت،محبت خدا در وجودش صدچندان گشته و رفته رفته می پندارد که عاشق خدا شده،و این در حالی است که در عالم واقع این طور نبوده،و اگر خوب دقت کنیم خواهیم دریافت که انسان در حقیقت عاشق آن حس خوب در درون خود شده،و می پندارد که عاشق خدا است.همه این اشکالات ناشی از آن است که انسان،خدا را چنانکه باید و شاید درک نکرده است.اگر خدا را چنان که شایسته اوست،درک نماید،هرگز این گونه تصورات و تخیلات را عنوان نخواهد نمود.هر کس به فراخور حال خود،از خدای تعالی تصوری دارد،و در عین حال تصور می کند که تصورش درست است،و حال آن که معلوم نیست تا چه اندازه به حقیقت نزدیک شده است.
از آنجا که پیروان عرفان و تصوف نیز بدین نکات توجه نداشته اند،لذا مرتکب اشتباه شده،و آن همه در باره حق تعالی نظرات غلط دادند.به عنوان مثال حلاج می گفت:«انا الحق».حق من هستم،و بایزید می گفت:«لیس فی جبتی سوی الله».در خرقه من جز خدا نیست.هر چند منظورشان تجلی خدا بر انسان بوده،اما همان انگاره تجلی نیز خالی از اشکال نبوده و ما پیش از این در باره آن صحبت کردیم.ناگفته نماند این اشتباهات هم اکنون نیز رایج است و کسانی که به عرفان و تصوف دل بسته اند،مدام از عشق الهی و این چیزها صحبت می کنند،و توجه ندارند که قضیه آن گونه که فکر می کنند،و یا در کتابها عنوان شده،نیست.
امروزه بسیاری از کسانی که شیفته عرفان و تصوف اند چیزهایی مطرح می کنند که از اشتباهات عرفا و متصوفه نیز فراتر رفته است.جالب آنکه برخی هم عنوان نموده اند که خدا عشق است.به عبارتی دیگر خدای تعالی را مترادف با عشق قرار داده،و توجه ندارند که ذات خدا فراتر از این گونه پندارها است.
چون در ارتباط با چیستی و چگونگی خدای تعالی اطلاع کافی و وافی ندارند، لذا همین جوری و بدون تحقیق و بررسیهای لازم،از یک طرف،هرچه را که در تصورات و تخیلات شان صورت می پذیرد،به خدا نسبت می دهند،و پیش خودشان هم فکر می کنند که درست می گویند.قضیه شده مثل همان داستان فیل در تاریکی،که مولوی در مثنوی آورده است.در خاتمه بایستی خاطر نشان نمود که در مشرب عرفان و تصوف اشکالات فراوان است،و در اینجا قصد ما طرح آنها نیست.کسانی که علاقمند به دانستن اینگونه موضوعات هستند،می توانند به کتاب:«تصوف از منظر اسلام» به قلم نگارنده مراجعه نمایند.

کریم نافعی فرد
تهران ایران


بازگشت به آرشیو مطالب