وب سایت اختصاصی کریم نافعی فرد

مفهوم آرامش

مفهوم آرامش
آرامش روح و روان،اکسیری است که پیروان عموم ادیان،مذاهب و آیینها در پی دستیابی بدان هستند.همه ادیان،آیینها،مکتبها و مشربها هدف شان کسب آرامش برای نوع انسان است،چیزی که این وسط وجود دارد و آنها را از یکدیگر متمایز و متفاوت می سازد،متمایز و متفاوت بودن راهشان در قبال یکدیگر است. ادیان و آیینها با دعا کردن و عبادت کردن،مکاتب عرفانی با مراقبه و تمرکز فکر، و برخی دیگر از جمله مکاتب برهمایی،بودایی، تائویی و همچنین عرفان های جدید با روشهای مدیتیشن،ذن و تمرکز ذهن،هرکدام به شیوه خود،درصددند تا انسان را به آرامش برسانند.
بی گفتگو هر یک از مکاتب یادشده بالا با تکیه بر روش های خود می توانند تا حدودی انسان را به آرامش برسانند،اما نکته قابل توجه در این میان آن است که بدانیم راههای عنوان شده،تنها راههایی نیستند که می توان به واسطه آنها به آرامش رسید،و چه بسا راههایی بهتر و آسانتر از آنها نیز باشد.در اینجا ما درصدد بررسی راهها و روشهای مکاتب و آیین های مختلف نبوده،و بلکه خواهیم کوشید تا این موضوع را به روش خود،و با رویکردی جدید از آموزه های شریعت اسلام حل و فصل نماییم.
آرامش یعنی آن که روح و روان انسان از هرگونه اضطرابات و نابسامانی های ذهنی فارغ باشد.ناگفته نماند منظور از روح و روان در اینجا ذهن است.بی گفتگو این امر میسر نمی گردد،مگر آنکه ذهن انسان از تعلقات گوناگون آزاد شود.پس آزادی از تعلقات مقدمه رسیدن به آرامش بوده،و بدون حصول بدان،دستیابی به آرامش ممکن نخواهد بود.به باور ما آرامش مراتبی دارد،و هر کسی بسته به مراتبی که طی می کند به مرتبه ای از آرامش نائل می گردد.
به عبارتی بهتر انسان به میزانی که ذهنش از تعلقات آزاد می گردد،به همان اندازه به مراتب بالاتر در آرامش دست می یابد.پرسش این است:چگونه می توان از تعلقات آزاد گشت؟در اینجا نکاتی هست که توجه بدانها بس حیاتی است.نکته اول آن است که بدانیم در ارتباط با فارغ شدن از تعلقات،هر مکتب و مذهبی راه و روش خود را دارد،و همه مکاتب و مذاهب راه و روشی یکسان ندارند،و نکته دوم،وجود افراط و تفریط های فراوان در روشهای مزبور است.در آیین برهمایی و بودایی بیشتر روی ریاضت های سخت و طاقت فرسای فردی تکیه می شود.به عنوان مثال شخص خود را از تمام تعاملات و همچنین مواهب دنیوی محروم نموده،و با خوردن تنها یک بادام و یا یک خرما در روز،در کنجی به مراقبه می نشیند.حالا چند روز،چند ماه و یا چند سال باید همین طوری یک گوشه ای بنشیند،و به مراقبه بپردازد،معلوم نیست.زیرا تا به مکاشفات خودش نرسیده،باید این کار را ادامه دهد.
چنانچه عنوان شد افراط کاری در این مکاتب فراوان بوده و موجب می گردد تا شخص به طور کلی از دنیا و مافیها،جدا و محروم گشته،و از آن طرف هم جز یک مشت توهماتی که برای خودش ایجاد نموده،چیزی دستگیرش نشود.مثلاً پیش خود فکر می کند که به یک قدرتهایی روحی و معنوی نائل شده و این در حالی است که از برآوردن کمترین احتیاجات روزمرّه خود عاجز بوده،و محتاج کمک دیگران است.
در گذشته در هند از این قبیل امور فراوان بوده است.البته ممکن است در حال حاضر مثل گذشته نباشد.از جمله ریاضتهای سخت و صعب که مرتاضها و یوگیها بر خود تحمیل می کردند،چنانچه اشاره شد،نشستن در یک گوشه،و انجام مراقبه بود.به عنوان مثال یک مرتاضی برای مراقبه 14 ماه در گوشه ای نشسته بود،و در تمام این مدت یک دستش را به صورتی که کف دستش به سوی آسمان باز بود،بالای سرش نگاه داشته بود.کبوتری آمده بود و در دست وی لانه ساخته،و جوجه هایی به دنیا آورده،و همه را بزرگ کرده،و راهی نموده بود،و جناب مرتاض همچنان دستش بالا بود.
بعد از 14 ماه آقا به اصطلاح به مکاشفاتش رسید،و آمدند تا جناب مرتاض را با احترام به معبد ببرند.دست آقا خشک شده و همان بالا مانده بود،و نمی شد تکانش داد.بالاخره به منظور آن که دستش را پایین بیاورند،دستش را از کتف شکستند.از جمله اینگونه ریاضتهای طاقت فرسا در کیشها و آیین های مختلف فراوان است.جالب آن که در همان موقع که بریتانیا دویست سیصد سال هند را مستعمره خود کرده بود،از قبیل این مرتاضها و جوکیها که می گفتند با نگاه خود قطار را متوقف می کنند،هزاران و بلکه بیشتر در هند وجود داشت. معلوم نیست چرا نتوانستند از پس بریتانیا برآیند،و مانع از ورود بریتانیا به کشورشان شوند.اینها همه بیانگر آن است که همه این چیزها،و به عبارتی بهتر این گونه قدرتها،مربوط به هر دین و مذهبی که باشد،اولاً کذب و دروغ بوده،و ثانیاً در بهبود روند زندگانی مردم،هیچ تأثیری نمی تواند داشته باشد.
همان گونه که عنوان شد در ارتباط با ترک تعلقات،و دستیابی به آرامش، روشها در مکاتب مختلف متفاوت است.به عنوان مثال در مکاتب عرفان قدیم یک سلسله مقامات و حالاتی که طریقت اش نامند،وجود دارد که سالک را از طریق سلوک بر اساس آنها،به این معنا می رسانند.در عرفانهای جدید اساس کار،مبتنی بر مدیتیشن و تمرکز است.ضمن آن که آقای رجنیش چاندرا موهان جین(اوشو) هم این وسط ساز خودش را می زند،و با بیان کلمات قصار در صدد است تا مردم را به آرامش برساند.عرفان حلقه نیز در صدد است با وصل نمودن انسانها به شبکه هوشمند کیهانی،آرامش را برای انسانها فراهم آورد.
مکتب اکنکار هم هدفش آن است که روح سرگردان انسان را از سرگردانی نجات بخشیده،و آن را به مبدأ اولیه اش ملحق نماید.ناگفته نماند از قبیل این گونه مکاتب در جهان فراوان بوده،و ما در صدد طرح آنها نیستیم.کار ما در اینجا تنها انجام یک مقایسه ساده میان مکاتب مزبور با شرایع آسمانی است.می خواهیم ببینیم انسان با تکیه بر مکاتب یاد شده،بهتر می تواند به آرامش نائل شود،یا خیر! راهی که شرایع آسمانی ترسیم نموده اند،برای دستیابی بدین منظور بهتر و آسانتر است.بایستی دانست که بیشتر مکاتب موجود در جهان امروز،به استثنای شریعت یهود،مسیح،زردشت و اسلام،همگی اساس کارشان مبتنی بر عشق بوده،و تلاش می کنند مردم را با تکیه بر عنصر عشق به سرمنزل مقصود برسانند.خوب که دقت می کنی متوجه می شوی که عشق هم در قالب یک مکتب جدید،مکتبی شده در کنار مکاتب دیگر،و اتفاقاً طرفدار هم زیاد دارد. چنانچه در گذشته عنوان شد مبنای مکتب عشق هم به تصوف و عرفان باز می گردد.نکته مهم در این بین آن است که جز شرایع آسمانی که روش خاص خود شان را دارند،خروجی کار این مکاتب چیزی جز سقوط انسان در وادی شیفتگی و شوریدگی،و در ادامه دور شدن و دور افتادن از واقعیت های زندگی نیست.
حال خوب است به دیدگاه اصحاب مکتب عشق نگاهی بیندازیم و ببینیم آنها دنیا را چگونه می بینند،و چگونه تفسیر می کنند.عبارت زیر گفتار یکی از آنان است.گوید:«ﺑﺎﯾﺪ هر قدمی که برمی‌داری،در مسیر عشق و با نیت خیر برای همگان باشد،حتی آدم های بد،تا موج مثبت عشق‌ات آنها را نیز تطهیر کند.باید کلامت افشانه عشق و محبت و خیرخواهی باشد،تا غسل دهد حتی شریرترین انسانها را.باید نگاهت تیر عشق باشد که بر دل سنگ‌ترین دلها بنشیند،و آنها را دگرگون کند.همچنین باید اندیشه‌ات،کلام‌ات،قدم‌ات،نگاهت،همه عشق باشد،تا عشق بیافشانی و عشق درو کنی.تا زمین را با عشق آبیاری و حفظ کنی.تا تخم عشق و صلح را در زمین بکاری.تا خود به جایگاه رفیع انسان نورانی برسی».
هر که با عباراتی از قبیل عبارت بالا برخورد کند،غرق شادی و شعف خواهد شد،غافل از آن که این ظاهر قضیه است،و واقعیت زندگی چیز دیگری است. کسانی که به انسان و جهان از این روزنه نگاه می کنند گویا متوجه نشده اند که این آدمی که قرار است با عینک عشق به همه چیز نگاه کند،و به همه چیز عشق بورزد،و جز عشق چیزی نبیند،لابد احتیاجاتی نیز دارد،و به عبارت دیگر، برای زندگی کردن،هزار و یک مشکل دارد،که باید آنها را حل و فصل کند،و اگر نکند،نمی تواند زندگی کند،و به قول معروف به گدایی می افتد.
این یک طرف قضیه است.طرف دیگر آن است که مگر می توان با عشق همه چیز را در جهان تغییر داد.شریر،شریر است و با عشق شما تغییر نمی کند،زیرا اگر این امر امکان پذیر بود،عیسی مسیح این کار را انجام داده بود،چرا که در عشق به خدای پدر،از مردم دیگر بس قویتر بود،و روح القدس نیز حمایت اش می کرد.پرسش این است:چرا عیسی ع نتوانست شریران را دوست خود نماید،تا بدان سرنوشتی که می دانیم،دچار نشود؟چرا تیر عشق نگاهش بر دل سنگترین دلها ننشست،و نتوانست آنها را ذرّه ای دگرگون کند؟
اینها همه بیانگر این معنا است که قدرت انسان محدود است،و در بسیاری از موارد قادر به انجام کارهایی که دوست دارد،نیست.حالا اصحاب مکتب عشق الهی و پیروان عرفان،تصوف،ابن عربی،مولانا و....هرقدر می خواهند شعر بسرایند، و داستان بنویسند.با این چیز ها،چیزی تغییر نمی کند.بایستی دانست که عشق خوب است،مشروط بدان که انسان اولاً،حیطه عشق ورزی را بشناسد،ثانیاً،بر میزان نفوذ عشق خود بر دیگران واقف بوده،و دچار توهّم نشود،ثالثاً گرایش به این حس را بگزارد برای مرحله ای که از مشکلات زندگی عبور کرده باشد.بی گفتگو اگر انسان به دقائق یادشده توجهی ننموده،و همین جوری از یک طرف مشغول عشق ورزیدن شده،و به عبارتی بهتر،خود را در باتلاق شیفتگی و شوریدگی غرق نموده،و از دنیا و مصالح خود غافل شود،این را باید بداند که از این عشق جز نکبت و بدبختی چیزی به دست نخواهد آورد.چرا؟چون انسان با این روش از اصل زندگی عقب می ماند،و وقتی افراد در یک جامعه همه در پی غرقه شدن در عشق الهی و به تبع آن شیفتگی و شوریدگی باشند،دیگر از آن جامعه چیزی باقی نمی ماند.
چنانچه مکرراً عنوان شد برای آن که جامعه ای پیشرفته و قدرتمند داشته باشیم،لازم است افراد جامعه به طور شبانه روزی کار و کوشش و تلاش نمایند. چرا؟چون جهان بشری میدان رقابت است،و اگر دیر بجنبیم،خورده می شویم. برای آن که خورده نشویم،مجبوریم که در این میدان رقابت رو به جلو حرکت کنیم.باید توجه داشته باشیم اگر بخواهیم چنانکه عرفا و متصوفه عنوان نموده اند، غرقه در عشق الهی و شیفتگی و شوریدگی بوده،و با توهمات و تخیلات خود سیر کنیم،خیلی زود طعمه کشورهای قدرتمند گشته،و از هستی ساقط خواهیم شد.برخی ممکن است تصور کنند که نگارنده را با اصل عشق ورزیدن و این گونه مباحث سر ناسازگاری است،و حال آن که این طور نیست و همه نگرانی ما از سر عشق به همین مردم است،با این تفاوت که نمی خواهیم آنان از واقعیات تلخ زندگی دور شده،و در خواب و خیال و توهمات گرفتار آیند.
عزیزانی که در پی عشق الهی اند این را باید بدانند که شکم گرسنه خدا را نیز برنمی تابد،چه رسد به عشق و عاشقی.ملتهایی چون ما که در همه چیز عقب مانده و مصرف کننده تولیدات همه جانبه کشورهای پیشرفته هستیم،باید برای فردای خود و آیندگان خود کار کنیم،و شرایط بهتری را هم برای خود،و هم برای آیندگان خود فراهم کنیم.امروزه تنها با کار و تلاش می توانیم شکم خود را سیر کنیم.با عشق الهی شکم ها نه تنها سیر نخواهد شد،بلکه از این هم که هست،گرسنه تر خواهد شد.پس بهتر است عاقلانه بیندیشیم و راه درست و منطقی را انتخاب کنیم.با شکم گرسنه نمی توان ملت عشق بود،و کسانی که از این چیزها حرف می زنند،و کتاب می نویسند،گویا دور و بر خود را خوب نمی بینند!مردم باید آگاه شوند.مردم باید این چیزها را بدانند که جز معدود کشور های پیشرفته که فهمیده اند چگونه زندگانی کنند،نود در صد مردم جهان در خواب سیر می کنند،و اساساً نمی دانند که کجای این جهان ایستاده اند.برای آن که ملتها بتوانند حق خود را بگیرند،باید آگاه شوند.پرسش این است این آگاهی چگونه باید پدید آید؟چگونه می توان این ملتها را از خواب بیدار کرد؟آیا بهتر نیست جای آن که خود و مردم خود را با این گونه تخیلات و توهمات به ظاهر زیبا سرگرم نماییم،آنها را آگاه کنیم؟
امروزه بیشتر مردم دنیا از جمله مردم خودمان،غرق در هزار و یک مشکل بوده،و نمی دانند چه بکنند،و چگونه مشکلات خود را حل کنند.گویا ما خوابیم و نمی بینیم که پنج شش کشور در دنیا،سرنوشت تمام مردم دنیا را در دست گرفته،و به مسیری می برند که خودشان می خواهند.مردم جهان بسیار مظلوم واقع شده اند.سرشان را پایین انداخته و هر بلایی که سرشان می آید،حتی سر خود را بلند نمی کنند.چرا؟چون نمی توانند کاری انجام دهند.چون نمی دانند که چه باید بکنند.ما در جاهای دیگر هم این نکته را یادآور شده ایم که اگر مردم به خدا دلبسته،و امیدوارند که خدا مشکلاتشان را حل کند،باید بدانند که در این فقره،خدا برای مردم هیچ کاری نخواهد کرد،زیرا خدا از مردم این انتظار را دارد که با استفاده از عقلانیت خود،مشکلات خود را حل کنند.
کشورهای قدرتمند برای مردم جهان تصمیم می گیرند،راهکار می دهند،این دولت را می آورند،و آن دولت را می برند،یکجا جنگ راه می اندازند،و جای دیگر ذخائرشان را غارت می کنند،مردم جهان را به جان یکدیگر می اندازند،در کشور ها جنگهای داخلی ایجاد می کنند،چند جا غرق در رفاه و راحتی و امنیت اند،و بقیه جاها همه غرقه در جنگ،قحطی،گرسنگی،فقر و بدبختی اند.پرسش این است این تقسیم بندی ها را چه کسانی انجام داده و می دهند؟چه کسانی چنین سرنوشتی را برای مردم جهان ترسیم نموده اند؟
اینها پرسش هایی است که مردم جهان باید پاسخ های آنها را بدانند،و کسانی که طالب عشق اند،و به قول خودشان به مردم عشق می ورزند،باید انرژی خود را در راستای آگاه سازی ملل جهان صرف نمایند،نه چیزهایی که هیچ گره ای از مشکلات مردم جهان باز نمی کند.اگر حقیقتاً به خدا عشق می ورزیم،و به تبع آن به هستی و خلاصه آن،به بشریت عشق می ورزیم،باید در راستای نجات بشریت تلاش کنیم،و در وهله اول تلاش کنیم تا ملتها از خواب بیدار شوند،و بدانیم که عشق حقیقی این است،نه آن که خود را در باتلاق توهمات و تخیلات خویش غرق نموده،و با چیزهای دیگر کاری نداشته باشیم.اگر در پی عشق حقیقی هستیم باید این را بدانیم که راه عشق خداوند از میان مردم می گذرد،و اگر مردم را فراموش کرده باشیم،خدا نیز از عشق ما بیزار خواهد بود.بی گفتگو، اگر در این مسیر حرکت نکنیم و جای آن که مردم را بیدار کنیم،با طرح این گونه مکاتب و دیدگاهها موجبات خواب شان را فراهم کنیم،این نه تنها عشق نیست،که سمّی مهلک است.
اگر مردم را دوست داریم نباید اجازه دهیم مردم دنیا را خواب کنند.امروزه قدرتها و تشکلات عظیمی که همگی در سایه قرار دارند،به طور شبانه روزی در تلاش اند تا مردم جهان را خواب کنند.چنانچه پیش از این نیز اشاره شد،امروزه به خصوص در فضای مجازی آن قدر مذهب،مکتب،مشرب،دیدگاه و نظریه مطرح شده،که سر و ته اش معلوم نیست.دین محوران از یک طرف،فلاسفه از یک طرف،متکلمان از یک طرف،روانشناسها از یک طرف،شاعران و غزل سرایان از یک طرف،ستاره شناسها از یک طرف،علمای علم اعداد و اسامی از یک طرف، ساحران و جادوگران و رمّالان از یک طرف،عرفانهای مختلف از یک طرف،فیزیک پیشه ها از یک طرف،تا برسد به ناخداباوران و منکران وجود خدا،همه و همه، داعیه هدایت انسان را دارند،و آنکه در میان این همه پیامبر و هدایت کننده، درمانده،و دور خود می چرخد،و نمی داند از کدام جهت برود،همان انسان است.به آن همه موارد یاد شده،اضافه کنید پدیده هوش مصنوعی را که به تازگی سر بر آورده،و به صورت ابزاری تأثیرگزار در افزایش آشفتگی و تشتّت ذهن و فکر مردم جهان به کار گرفته شده است.البته کارکرد و عملکرد هوش مصنوعی چیز دیگری است،اما متأسفانه چون مردم دنیا اطلاع کافی در اینگونه موضوعات ندارند،و همچون بحث مکانیک کوانتوم،هم اشتباهی برداشت می کنند،و هم اشتباهی نظر می دهند،این امر نیز خود،موجب گردیده تا بر حجم به هم ریختگی و آشفتگی های اذهان عمومی، چندین برابر افزوده گردد.
به هم ریختگی و آشفتگی ذهن و فکر مردم در برخورد با پدیده هایی که عنوان شد موجب گردیده تا مردم جهان غالباً دچار یأس و ناامیدی گشته،و همه چیز را رها کنند.یأس و ناامیدی تا آنجا در فکر و ذهن مردم جهان رخنه نموده که نسبت به همه چیز بدبین و بی اعتماد شده اند.البته چنانچه پیش از این نیز اشاره شد،نقش قدرت های تمامیت خواه جهانی که در پی دستیابی به حکومت جهانی اند،را در افزایش این به هم ریختگی و آشفتگی فکر و ذهن مردم جهان نمی باید از نظر دور داشت،زیرا این به هم ریختگی و آشفتگی به نفع آنها است.
ممکن است برخی تصور نمایند اینها همه که عنوان می شود،تراوشات ذهن نگارنده بوده،و واقعیت بیرونی ندارد،اما باید بدانند که متأسفانه همه این چیزها واقعیت دارد،و دستهایی که در سایه هستند در تلاش اند تا جهان را به مسیری که خود دوست دارند،هدایت کنند.حال آن که چقدر در دستیابی به اهداف شوم خود موفق خواهند شد،این بستگی به ملل جهان دارد،که تا چه میزان این چیزها را درک نموده و از پیشروی قدرتهای مزبور جلوگیری نمایند.
پیش از این مطالبی در ارتباط با ابزار خواب نمودن ملل جهان در فضای مجازی مطالبی گفته شد،و همچنین عنوان شد که از جمله آن ابزارها در فضای مجازی مکاتب،مذاهب،آیینها،مشربها،دیدگاه ها و ایده های فراوانی است که همگی نیز داعیه هدایت انسان را دارند.نکته ای که در این بین لازم است بدان توجه کنیم ان است که بسیاری از آن مکتبها،مشربها و دیدگاهها در نظر اول بسیار خوب و وزین به نظر می رسند،به طوری که خواننده شیفته آنها می گردد. اما واقع مطلب آن است که این ظاهر کار است.اگر خوانندگان و دنبال کنندگان این گونه مطالب قدری تأمل نموده و به پایان و غایت آن مکاتب و دیدگاهها بنگرند،به سهولت خواهند فهمید که قضایا بدان گونه که آنها تصور می کرده اند، نیست.چند مثال ساده می زنیم تا خوانندگان نکته مورد نظر ما را بهتر درک کنند.به عنوان مثال به عرفان و تصوف بنگرید.
تمام تلاش مکاتب عرفان و تصوف خلاصه می شود در این که انسان را جای خدا بنشانند.بحث بر سر آن نیست که آنها می گویند انسان خدا می شود،معلوم است که هیچ انسانی نمی تواند خدا شود،اما همین اندازه که این گونه تصورات و توهمات را در ذهن مردم ساده دل القا می کنند،همین موضوع راه انحراف و اشتباه را برای مردم باز می کند،تا از مسیر بندگی خدا منحرف گردند.
ما پیش از این نیز عنوان نمودیم که بحث تصوف و عرفان آن نیست که انسان خدا می شود،زیرا هر عقل سلیمی بدین نکته واقف است،اما بایستی دانست،همین قدر که این توهّم در ذهن انسان پدید آید که می تواند«شبه خدا» بشود،این آدم دیگر تمام کار و زندگی اش را رها نموده،و در راستای دستیابی بدین هدف تلاش خواهد نمود،و این در حالی است که توجه ندارد که به فرض محال اگر هم شبه خدا بشود،هیچ گره ای از مشکلاتش باز نخواهد شد،ضمن آن که شبه خدایی شده که مقام شبه خدایی را دارد،اما جز آن هیچ ندارد.چرا؟چون همه تلاش و کوشش اش در راستای شبه خدا شدن صرف شده،و در مسیر دنیا و امور دنیایی هیچ تلاشی ننموده است.
وانگهی همان گونه که پیش از این نیز گفته شد،این تصور یعنی شبه خدا شدن انسان،تصوری باطل بوده،و اساساً جز توهّم و تخیّل ذهن انسان،هیچ گونه پایه و اساسی در شریعت ندارد.یک چند تا آیه و حدیث که همه را اشتباه نیز تفسیر نموده اند،آورده و مبنای تخیلات و توهمات خود قرار داده،و نتیجه گیری کرده اند که بلی! انسان نماینده و خلیفه خدا در هستی است،و هر انسانی با پیروی از آموزه های عرفان و تصوف می تواند مظهر خدا شود!ناگفته نماند ما در کتاب:«تصوف از منظر اسلام» به تفصیل در این باره سخن گفته و بطلان این گونه توهمات و تخیلات را نشان داده ایم.بسیارخوب!پرسش ما از پیروان عرفان و تصوف این است آیا با شبه خدا شدن انسانها در هستی،هزار و یک مشکل که دارند،نیز حل می شود؟آیا این مضحک نیست که انسان شبه خدا شود اما شکم اش خالی بوده،و برای سیر کردن شکم خود به این و آن رجوع نماید؟خوانندگان اگر تاریخ تصوف و زندگانی مشایخ و اکابر تصوف و عرفان را بخوانند،و ببینند که چگونه با دریوزگی روزگار می گذراندند،بهتر متوجه منظور نگارنده خواهند شد. داستان عشق الهی نیز به همان گونه است که عنوان شد.
این وسط همان گونه که اشاره شد یک گروهی هم پیدا شده اند که پیرو مکتب موسوم به«اکنکار»می باشند.حال باید دید مکتب اکنکار مردم را کجا می برد؟ گفته شده هدف این مکتب وصل نمودن روح انسانها به مبدأ اولیه آن،یعنی روح بزرگ و به تعبیری بهتر روح الهی است.پرسش این است گیریم که روح انسانها به مبدأ اولیه اش وصل شد.بسیارخوب! این چه نفعی به حال مردم می تواند داشته باشد؟مردمی که باید چهل پنجاه سال وقت گزارده،و تلاش کنند تا روحشان به مبدأ اول وصل شود، پرسش این است اگر این اتفاق بیفتد،چه چیزی عایدشان خواهد شد؟
همانند موارد قبل،می بینیم که انسانها در این مکتب،روحشان به مبدأ اول وصل شده(البته اگر چنین چیزی اتفاق بیفتد که هیچوقت هم اتفاق نمی افتد)و این در حالی است که به نان شب محتاج اند.چرا؟چون برای تأمین نان شب خود هیچ تلاشی نکرده،و همه عمر و تلاش خود را در راستای رسیدن به روح الهی صرف نموده اند!در عرفان های جدید نیز بحث بر سر اتصال ذهن انسانها به شبکه هوشمند کیهانی است.یعنی انسان باید تلاش نماید تا ذهن خود را به شبکه هوشمند کیهانی وصل نموده و از آنجا انرژی بگیرد.
حال چقدر و چند سال باید تلاش نماید تا بتواند این اتصال را برقرار کند بماند.نکته مهم آن است که بر فرض محال اگر هم این اتصال برقرار شود به چه دردی می خورد؟شاید بگویند که اگر به منبع انرژی وصل شود خواهد توانست کارهای خارق العاده انجام داده و مثلاً بیماران را شفا دهد!بسیارخوب! پزشک نیز می تواند بیمار را درمان کند.آیا لازم است شخص،چهل پنجاه سال تلاش نماید تا بتواند از طریق انرژی بیماران را درمان نماید؟وانگهی همه اینها حرف است و هیچ گونه پایه و اساسی ندارد.ببینید!همه حرف ما این است که مردم نمی باید سر خود را با اموری که هیچ تأثیر مثبتی در روند زندگانی شان ندارد،گرم نمایند.وانگهی همه آن جوامعی که در گذشته پیرو این گونه امور بوده اند، امروزه اگر در عداد کشورهای پیشرو قرار دارند،این به لحاظ آن است که از این گونه امور سرگرم کننده و تخدیری صرف نظر نموده،و تنها به مصالح خود پرداخته اند.آمده اند اصولی را پی ریزی نموده اند که تحت پیروی از آن اصول، بتوانند هم دنیای خود را آباد نمایند،و هم اخلاق و به عبارتی بهتر آخرت خود را سر و سامان دهند.
بازگردیم به اصل موضوع.اصل موضوع چه بود؟اصل موضوع نشان دادن راه دستیابی به آرامش بود.پیش از این گفته شد که آرامش یعنی آن که روح و روان انسان از هرگونه اضطرابات و نابسامانی های ذهنی فارغ باشد.ناگفته نماند منظور از روح و روان در اینجا ذهن است.بی گفتگو این امر میسر نمی گردد،مگر آن که ذهن انسان از تعلقات گوناگون آزاد شود.پس آزادی از تعلقات مقدمه رسیدن به آرامش بوده،و بدون حصول بدان،دستیابی به آرامش ممکن نخواهد بود.به باور ما آرامش مراتبی دارد،و هر کسی بسته به مراتبی که طی می کند به مرتبه ای از آرامش نائل می گردد.به عبارتی بهتر انسان به میزانی که ذهنش از تعلقات آزاد می گردد،به همان اندازه به مراتب بالاتر در آرامش دست می یابد.پرسش این است:چگونه می توان از تعلقات آزاد گشت؟
پیش از آن که از تعلقات آزاد شویم،بهتر آن است که تعلقات را بشناسیم. بایستی دانست که انسان را تعلقات فراوان است.تأمین معاش زندگی و در کنار آن تأمین نیازهای روحی،جسمی،عاطفی و.... تعلقاتی اند که انسان ناگزیر از پرداختن بدانها بوده و اگر بدانها نپردازد،اساساً نمی تواند زندگی کند،و یا اگر هم بتواند زندگی کند،زندگی اش چیز به درد بخوری نخواهد بود.این تعلقات چیز هایی اند که انسان اگر بخواهد مثل انسان درست زندگی کند،نمی تواند،و نمی باید نسبت بدانها بی توجه باشد.چرا؟چون اگر نسبت بدانها بی توجه باشد،از قافله دنیا و امور دنیوی عقب می ماند.
پرسش این است پس به منظور ترک تعلقات چه باید بکند؟در پاسخ بایستی گفت ترک تعلقات یادشده باید بدین گونه باشد که انسان در همان حال که صد درصد توجه اش را به امور دنیوی معطوف نموده،در همان حال خود را از بستگی و وابستگی به ظواهر دنیوی دور نگاه دارد.اگر بتواند بدین گونه عمل کند،بی گفتگو بدان آزادی و رهایی از تعلقات که عنوان شد،دست خواهد یافت.
برخی مکاتب مانند عرفان و تصوف راه خلاصی از تعلقات دنیوی را در اعراض از آنها و همچنین نفی آنها تعریف نموده اند،که راهی بس اشتباه بوده،و نمی باید از آنها پیروی نمود.بایستی دانست که شریعت اسلام اقبال به امور دنیوی را تشویق نموده،و روش درست را در اقبال به دنیا دانسته،جز آن که مردم را از بستگی و وابستگی به ظواهر دنیوی منع نموده است.در یک کلام هنر آن است که انسان در همان حال که زندگی می کند،و از مواهب زندگی برخوردار است، در همان حال با عدم وابستگی به تعلقات دنیایی به آرامش برسد.این همان راهی است که خدای تعالی در شریعت خویش برای انسان مقرر فرموده،و کسانی که از آن تبعیت نمایند بی گمان سعادتمند خواهند شد.
در خاتمه لازم است به یک نکته اساسی اشاره شود و آن این است که ممکن است بسیاری عنوان نمایند که شما از شریعت و پتانسیل هدایتگرانه آن صحبت می کنید و این در حالی است که ما وضعیت اسفبار مسلمانان را در دنیا می بینیم.با توجه به شواهد و قرائن موجود،چگونه می توان باور نمود که شریعت می تواند انسانها را به آرامش برساند؟در پاسخ باید بگوییم که اتفاقاً این مطلب درستی است،و ما نیز از شریعت اسلام،یعنی آن شریعتی که در حال حاضر به عنوان شریعت اسلام در جهان مطرح است،این انتظار را نداریم.
البته ما در کتاب:«شناخت احکام شریعت»و کتاب های دیگر به تفصیل در این باره سخن گفته و عنوان نموده ایم که شریعت اسلام در ارتباط با هدایت صحیح انسانها به مسیر رشد،کمال و تعالی،از پتانسیل بسیار بالایی برخوردار است،مشروط بدان که در برخی آموزه ها و احکام آن که ناظر بر کیفیت و زیر ساختهای فکری و فرهنگی مردم در گذشته بوده،و با کیفیت و زیر ساختهای فکری و فرهنگی مردم در عصر حاضر تطابق ندارد،اصلاحاتی اساسی صورت پذیرد.اگر چنانچه عنوان شد اصلاحات مزبور صورت پذیرد،بی گفتگو شریعت اسلام در امر بسیج و هدایت انسانها به مسیر فلاح و رستگاری،و حرکت در راستای انسان کامل شدن،سرآمد ادیان و آیین های دیگر خواهد بود.

کریم نافعی فرد
تهران ایران


بازگشت به آرشیو مطالب