تأملاتی در باب وحی
موضوع وحی از جمله موضوعاتی است که بحث و نظر پیرامون آن فراوان است.برخی آن را قبول داشته،برخی منکر آن بوده،و گروهی نیز در ارتباط با آن تفسیرات مختلفی را ارائه نموده اند.ما با تفسیرات و نظرات مختلف کاری نداشته و در اینجا تنها به دریافتهای خود نظر داشته و خواهیم پرداخت.البته در ارتباط با برخی نظرات نیز توضیحاتی مختصر خواهیم آورد.
در باور دینی عنصر وحی از ارکان مهم اعتقادی محسوب گشته و عموم دین باوران بدان معتقدند.پیش از آن که بحث را ادامه دهیم در ارتباط با مفهوم آیه 51 از سوره شوری،نکاتی به نظر نگارنده رسیده بود که طرح آن شاید خالی از فایده نباشد.ابتدا مضمون آیه را آورده و سپس توضیحات لازم را خواهیم آورد.
«وَ مَا كَانَ لِبَشَرٍأَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْيًا أَوْ مِنْ وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولًا فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ مَا يَشَاءُ إِنَّهُ عَلِيٌّ حَكِيمٌ».
(و هيچ بشرى را نرسد كه خدای با او سخن گويد جز از طریق وحى،يا از فرا سوى حجابى،يا فرستاده اى بفرستد،و به اذن او هرچه بخواهد،وحى نمايد.آرى اوست بلند مرتبه دانا). (شوری:۵۱).
در ارتباط با ترجمه و همچنین تفسیر آیه گفته شده که:«...ارتباط خدا با بشر به سه صورت می تواند باشد.صورت اول به طریق وحی، صورت دوم به طریق ارتباط از ورای حجاب،و صورت سوم ارتباط به واسطه فرشته وحی.در تعریف شکل اول گفته شده که این نوع وحی سخن گفتن خفی و بدون واسطه خداوند سبحان با پیامبران است.این نوع وحی گاهی در حال بیداری انجام میگیرد و گاهی در حال خواب.از بعض احادیث استفاده میشود که نبوت بعض پیامبران این گونه بوده که علوم و معارف و وظایف،در حال خواب،به طور صریح و روشن در قلب آنها القاء میشده،و آنها حقائقی را مشاهده می کرده و میشنیدهاند. بعض پیامبران در آغاز بعثت،بدین گونه وحی را دریافت میکردهاند تا تدریجاً برای دریافت وحی مستقیم آماده شوند.در تعریف شکل دوم آمده که دومین نوع وحی الهی،وحی از پشت پرده و به تعبیر قرآن از وراء حجاب است.در این نوع از وحی،خداوند سبحان بدون وساطت فرشته با پیامبر سخن میگوید،و پیامبر هم کلام خدا را میشنود،لیکن این کلام از جای خاصی شنیده میشود.همانگونه که از درخت با موسی(ع)سخن گفت.در ارتباط با شکل سوم وحی نیز گفته شده که در این نوع از وحی،ارتباط خدای تعالی با پیامبران،توسط جبرئیل به وقوع می پیوندد.یعنی جبرئیل از جانب خدا نازل می شود و علوم و معارف و پیامها را بر قلب پیامبر القاء مینماید،و پیامبر آنها را با گوش قلب میشنود.این نوع از وحی به چند صورت تحقق مییابد.گاه پیامبر صدای فرشته را میشنود،ولی خود او را نمی بیند،و گاه خود او را نیز مشاهده می نماید....».(رجوع شود به تفاسیر قرآن و کتب نوشته شده ناظر بر موضوع وحی).
در ارتباط با مضمون آیه فوق،چه در ترجمه ها و چه در تفسیرها،کیفیت وحی به سه شکل بالا عنوان شده،که تقسیم بندی به عمل آمده از نظر نگارنده بدون اشکال نمی تواند باشد.اشکال این ترجمه و یا تفسیرها آن است که صورت اول را که به صورت نکره و بدون هرگونه قیدی آمده،یک صورت از وحی گرفته اند،و حال آن که از نظر نگارنده این صورت تحت آن تقسیم بندی قرار نمی گیرد.به باور نگارنده آیه ابتدا صورت کلی وحی را عنوان،و در ادامه به اشکال آن که دو صورت بیش نیست،اشاره نموده است.طبق دریافت نگارنده مفهوم آیه اگر بدین صورت باشد روشن تر و قابل فهم تر خواهد بود:
(و هيچ بشرى را نرسد كه خدا با او سخن گويد جز از طریق وحى،که یا از ورای حجابى است،يا به واسطه فرستاده ای(فرشته وحی)که به اذن خدا هرچه را خدا بخواهد،وحى نمايد.آرى اوست بلند مرتبه دانا).
در توضیح بیشتر پیرامون این مبحث بایستی اضافه نمود اشکالی که در ترجمه ها و تفسیرها به چشم می خورد آن است که بر طبق تعریف مبتنی بر مضمون آیه،گفته شده بود که:«وحی به سه صورت است:صورت اول به طریق وحی،صورت دوم به....».بسیارخوب!پرسش این است:صورت اول به طریق وحی یعنی چه؟وحی که وحی است،با صور مختلفه.اینجا که عنوان شده صورت اول به طریق وحی،این وحی کدام صورت از وحی است؟اگر خوب دقت کنیم اساساً در این بخش از آیه صحبت از صور وحی نبوده،و بلکه صحبت از خود وحی است. یعنی همان گونه که عنوان شد آیه ابتدا در صدد تفهیم این معناست که خدای تعالی با انسانها از طریق وحی سخن می گوید،و در وهله بعدی بیان می کند که این وحی به دو صورت انجام می پذیرد.صورت اول از ورای حجاب،و صورت دوم از طریق فرشته وحی.
در توضیح پیرامون صورت اول یعنی وحی از ورای حجاب،باور نگارنده این است که یکی از مصادیق و بلکه مصادیق مهم حجاب،خواب و رؤیا است.زیرا خواب همانند پرده یا حجابی است که انسان را از واقعیت(بیداری)جدا می نماید. به عبارتی بهتر خواب حجابی است میان ذهن انسان با واقعیت.به باور نگارنده به طور کلی جز مواردی اندک در حیطه الهامات،بیشترین و بلکه مهمترین بخش از الهامات الهی به پیامبران و اولیا،می تواند در خواب و رؤیا انجام گیرد،و دیگر نیازی به رؤیت فرشته در عالم واقع نیز نخواهد بود.زیرا اگر هم رؤیتی لازم باشد باز هم در عالم خواب و رؤیا ممکن خواهد بود،بدون آن که محذورات عالم واقع نیز در میان باشد.مضافاً ما هنوز نمی دانیم این فرشته ها که عنوان می شود به چه صورت هستند.وقتی راههای ساده تر مانند خواب و رؤیا برای انجام الهامات الهی وجود دارد،چه دلیلی دارد که خدای تعالی این راه ساده را رها نموده،و به منظور وحی و الهام به پیامبران و اولیای خود،آنها را در عالم واقع،با آن همه مشکلات و خوارق عادات مواجه سازد؟ضمن آن که در ارتباط با عنصر وحی و الهامات الهی،خواب و بیداری یکسان بوده،و چندان تفاوتی با هم ندارند.
بایستی دانست که جز مواردی معدود در عرصه برخی الهامات به پیامبران و اولیای الهی،تمامی آن صوری که برای وحی الهی تعریف شده،همه می تواند در عالم خواب و رؤیا واقع شود،و جهت انجام آنها به عالم واقع نیازی نیست.اگر خدا با آدم،نوح،ابراهیم،اسحق،یعقوب،یوسف،موسی،عیسی،محمد و همچنین پیامبران دیگر سخن می گوید،و یا متون شریعت خود را به منظور ابلاغ به مردم،در اختیار شان قرار می دهد،و یا از وقایع آینده بدانها خبر می دهد،و بسیاری موضوعات دیگر،همه و همه می تواند در خواب انجام پذیرد،و نیازی به عالم واقع نخواهد بود.البته همه آنها باز هم از طریق جبرئیل انجام می پذیرد،زیرا این جبرئیل است که به واسطه قابلیت و استعداد خاصی که دارد،قادر است اوامر،خواستها و نیات خدا را از خدا گرفته،و آنها را برای انسان قابل درک و فهم نماید.
باقی موضوعات از قبیل آنکه خدا با موسی از ورای درخت زیتون تکلم،و یا با ابراهیم و پیامبران دیگر در خواب سخن گفته،و بدانان وحی نموده،همه و همه ظاهر قضیه بوده،و آنچه که در این میان اصل و اساس است،تبدیل شدن اوامر، خواستها و نیات خداوند و همچنین قابل درک و فهم شدن آنها برای انسان است،که همه آنها چنانچه عنوان شد،توسط جبرئیل و به عبارت دیگر روح القدس انجام می پذیرد.بایستی دانست که اگر جبرئیل یا روح نباشد،انسانها به هیچ وجه قادر نخواهند بود حتی کوچکترین و جزئی ترین چیزی از خدا را مستقیماً دریافت،و یا درک نمایند،زیرا این قابلیت را ندارند،و خدای تعالی جبرئیل با آن قابلیت و استعداد را به همین منظور خلق نموده است.
ممکن است عنوان شود که مگر خدای تعالی خود،نمی تواند مستقیماً با بشر سخن گوید؟در پاسخ به اشکال یاد شده باید بگوییم که در اینجا بحث توانایی و یا ناتوانی خدا مطرح نیست،زیرا همگی باور داریم که خدای تعالی قادر مطلق بوده،و هر چه را که اراده نماید،می تواند به انجام برساند.آنچه که در اینجا باید بدان توجه داشته باشیم،موضوع سیستماتیک بودن جهان هستی و ابزارهای مربوط بدان است،که خدای تعالی آنها را از قبل طرح ریزی نموده،و به منظور تحقق اهداف و خواستهای خود،از آنها استفاده می نماید.
این یک طرف قضیه است.طرف دیگر همانگونه که در جاهای دیگر نیز عنوان نموده ایم،موضوع نامتجانس بودن ذات خدا با ذات انسان است.یعنی ذات خدای تعالی به گونه ای است که ذات انسان به هیچ صورت نمی تواند با او ارتباط بر قرار نماید.تصورکنید آب بخواهد آتش را درک کند.به مجرد تماس آب با آتش، آب به بخار مبدل می گردد.یا تعامل بین بدن انسان با جریان برق و الکتریسته، که به مجرد تماس بدن انسان با جریان برق،بدن انسان سوخته و خاکستر می شود.در مثال ذات خدا نیز در قبال ذات انسان،یک چنین وضعی دارد.یعنی انسان به هیچ وجه قادر نیست با او مستقیماً ارتباط برقرار نماید،زیرا فاقد این قابلیت می باشد.ناگفته نماند در قرآن نیز بدین موضوع اشاره شده و تصریح گردیده که انسان را توانایی آن نیست تا با خدای تعالی مستقیماً و بدون واسطه ارتباط بگیرد.مضمون آیه 143 سوره اعراف که فرموده:
«وچون موسى به ميعاد ما آمد،و پروردگارش با او سخن گفت،موسی عرض كرد پروردگارا خود را به من بنماى تا بر تو بنگرم.خدای به او فرمود هرگز مرا نخواهى ديد.ليكن به كوه بنگر،پس اگر بر جاى خود قرارگرفت،تو هم مرا خواهى ديد.پس چون پروردگارش بركوه تجلّی نمود،آن را ريز ريز ساخت،و موسى بي هوش برزمين افتاد،و چون موسی به خود آمد،گفت:خداوندا منزهى تو،توبه كردم به درگاهت و من نخستين مؤمنانم».خود گواهی روشن بر این مدعاست.
البته همان گونه که پیش از این نیز عنوان شد،خدای تعالی اساساً جبرئیل را به همین منظور،یعنی به منظور ارتباط گرفتن با انسان خلق نموده است.پس آنجا که گفته شد انسان نمی تواند با خدا ارتباط مستقیم بگیرد،یکی به لحاظ نامتجانس بودن ذات خدا با ذات انسان است،و دیگر آن که خدا برای ارتباط گرفتن با انسان،واسطه ای را خلق نموده،و به واسطه آن با بشر ارتباط برقرار می نماید.همان گونه که گفته شد در اینجا بحث توانایی و عدم توانایی خدای تعالی در بین نبوده،و بلکه بحث بر سر حکمت خداوند است.حکمتی که بر مبنای آن، جهان هستی را سیستماتیک خلق نموده،و به منظور تحقق خواستهای خود،از همان سیستم نیز بهره برداری می نماید.در این جهان سیستماتیک،یکی از وظایف روح یا جبریل الهام وحی به پیامبران و انسانهای مورد نظر است.یعنی جبریل که واسطه بین خدا و انسانها است،به لحاظ قابلیتی که خدای تعالی در او قرار داده،اوامر و نیّات خدا را از خدا گرفته،و با تبدیل آنها به کلام قابل فهم برای انسان،آنها را به انسان الهام می نماید.
بایستی دانست که تمامی اشکال الهاماتی که از سوی خدا به انسان رسیده و خواهد رسید،خواه در خواب و رؤیا باشد و خواه در بیداری،همه و همه از طریق جبریل انجام می پذیرد،و این طور نیست که خدای تعالی مستقیماً خود،با بشری وارد مکالمه شده،و یا به او الهام نماید.چنانچه گفته شد اینجا بحث توانایی و یا عدم توانایی حق تعالی در بین نبوده،و بلکه این امر یعنی بهره برداری خدای تعالی از فرشته وحی تنها به لحاظ قانونمند بودن هستی است.قانونی که خدای خود،قرار داده،و خود نیز از آن تبعیت می نماید،ضمن آن که قادر مطلق در همه حال قادر مطلق است،و هرگاه که مشیت اش ایجاب نماید،می تواند در همه چیز دخل و تصرف نماید.شایان ذکر آنکه روح،روح القدس،روح الامین و جبریل،همه در واقع یکی هستند.چنانچه در مقدمه بحث عنوان شد نظرات پیرامون مبحث وحی فراوان بوده و هر صاحب نظری در این باره چیزی گفته است.جالب است بدانید که برخی هم به تازگی آمده و مطالب دیگری عنوان نموده اند.البته مطالبی که عنوان نموده اند،چیزهای جدیدی نبوده،و بلکه همان چیزهایی است که در گذشته از سوی عرفا و متصوفه عنوان شده،و این آقایان با تمسک به اشعار مولوی و آثار دیگر متصوفه،تو گویی کشف جدیدی کرده اند،درصدد باز تاب آنها هستند.
این گروه در ارتباط با موضوع وحی عنوان کرده اند که اساساً آسمان،زمین، فرشته،و این که خدا از جایی مثلاً از آسمان توسط فرشته به پیامبران وحی بفرستد،این چیزها در کار نبوده،و بلکه همه آنها حتی خدا نیز در خود انسان است.به عبارتی دیگر،خدایی که در وجود انسان است،از طریق روحی که آن نیز در وجود انسان است،مطالبی را که می خواهد به قلب انسان وحی می نماید.یک تفسیر وحدت وجودی برخاسته از آراء عرفان و تصوف.
ما در جاهای دیگر هم به این معنا اشاره کرده و عنوان نمودیم که خدای تعالی ذاتی است بی بدیل.«لیس کمثله شیئی».او شبیه هیچ چیز نیست.وقتی او شبیه هیچ چیز نیست،این یعنی هیچ سنخیتی با عالم هستی ندارد،و چون هیچ سنخیتی با عالم هستی ندارد،لذا هیچ چیز در عالم هستی با او جمع نمی شود، حتی بر وجه تجلّی،زیرا وجودش فوق طاقت همه چیز است.داستان درخواست موسی از خدای تعالی در قرآن سوره اعراف آیه 143 آنجا که فرموده:
«و چون موسى به ميعاد ما آمد،و پروردگارش با او سخن گفت،عرض كرد پروردگارا خودرا به من بنماى تا بر تو بنگرم.خدای به او فرمود هرگز مرا نخواهى ديد.ليكن به كوه بنگر پس اگر برجاى خود قرارگرفت،تو هم مرا خواهى ديد. پس چون پروردگارش بر كوه تجلّی نمود،آن را ريز ريز ساخت،و موسى بيهوش بر زمين افتاد،و چون موسی به خود آمد،گفت:پروردگارا منزهى تو! توبه كردم به درگاهت،و من نخستين مؤمنانم».خود،گواهی روشن بر همین ادعا است.اشتباهی که عرفا و متصوفه مرتکب شدند،عدم درک همین معنا بود.این را ندانستند که وقتی کوه با آن همه عظمت اش،تجلّی خدا را تحمل نتوانست،این انسان ضعیف و ناتوان و یا موجودات دیگر،چگونه خواهند توانست محل تجلّی،و یا بنا به تعبیر برخی دیگر،محل ظهور یا حلول خداوند باشند؟چون بدین معنا واقف نبودند،لذا آن همه شعر و داستان سرودند.
بایستی توجه داشت این که عرفا و متصوفه در گذشته،آن همه در ارتباط با موضوع ظهور،حلول و تجلّی خدا در هستی،موجودات و بالاخص انسان،سخن گفته و شعرها سروده اند،چیزی بوده که در همان ابتدا خدای تعالی در سوره اعراف آیه (143) با اشاره به داستان درخواست موسی،غیرمستقیم بدان اشاره و آنها را نفی فرموده است.اما از آنجا که گروههای یادشده خیلی دستپاچه و عجول تشریف داشته،و از لذت کشفی که به قول خودشان کرده بودند،سر از پا نمی شناخته اند،لذا به آیات مربوط به این قضیه توجهی ننموده،و همین جوری به داستان سرایی پرداخته،و مردم را نیز گمراه نموده اند.
جالب آن است که ما از مفهوم آیه(143)سوره اعراف این طور نتیجه گرفته ایم که تجلّی خدا بر هستی ممکن نیست،و این در حالی است که اصحاب عرفان و تصوف،درست بر عکس تلقی ما،مبنای نظریه خود،یعنی تجلّی خدا بر هستی را همین آیه قرار داده اند.به قول حافظ:«ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا».
بایستی دانست که عموم اکابر و مشایخ عرفان و تصوف از حلاج،بایزید،جنید، حسن بصری،رابعه عدویه،فضیل عیاض،معروف کرخی گرفته،تا برسد به حافظ، مولوی،عطار،ابن عربی و ملاصدرا و..... همگی در ارتباط با خلقت هستی،چنین دیدگاه اشتباهی داشته،و خلقت هستی را معلول تجلّی خدا بر هستی دانسته اند. البته این تمام ماجرا نیست،و علاوه بر معضل تجلی با معضل دیگری که همراه با تجلی است،یعنی وحدت وجود،نیز روبرو هستیم.بر اساس تجلی و وحدت وجود،خدا در جهان هستی ساری و جاری و بر کل عالم امکان محیط بوده و همه موجودات هستی در ذات خدا مستحیل می باشند.بایستی گفت که با این سبک نگرش همه تشخّصات از میان برداشته شده و به عبارتی دیگر همه چیز یعنی خالق و مخلوق در هم ادغام می گردد.
چون همه چیز دگرگون شده و از آن مراتب و نظاماتی که خدای تعالی در شریعت خود از آنها یاد نموده،خبری نیست،لذا قائل به تجلی و وحدت وجود در ارتباط با موضوع وحی،عنوان می کند که اساساً آسمان،زمین،فرشته و این که خدا از جایی مثلاً از آسمان توسط فرشته به پیامبران وحی بفرستد،این چیزها در کار نبوده،و بلکه همه آنها در وجود خود انسان است.به عبارتی دیگر قضیه بدین صورت می شود خدایی که در وجود انسان است،از طریق روحی که آن نیز در وجود انسان است،مفاهیمی را که می خواهد به قلب انسان وحی می نماید. البته اگر کسی هم بر این گفته ها اشکال نماید،متهم می گردد که بیسواد است و چیزی نمی داند!
نگارنده با اصل تجلی و وحدت وجود مشکلی ندارد زیرا بر این باور است که اختلاف نظر و اختلاف برداشت در امر خلقت یک امر طبیعی است و این که هر صاحب نظری در ارتباط با خلقت جهان هستی از نظری خاص پیروی نماید هیچ گونه مشکلی ایجاد نمی کند،زیرا همه ما به لحاظ آن که از پس پرده بی اطلاع هستیم،لذا از درک اینگونه مطالب نیز عاجزیم.بایستی دانست هر یک از صاحب نظرانی که در ارتباط با موضوع خلقت چیزهایی بیان نموده اند،همه بر اساس تصورات و تخیلات خودشان بوده،و فاقد هرگونه جزمیت و قطعیت،و نمی توان صد در صد بدانها باور داشت.
با توجه به نکات یادشده فوق،پرسش این است:این آقایان عرفا و متصوفه که عنوان نموده اند خدای تعالی جهان هستی را با تجلی خود و بر مبنای انگاره وحدت وجود خلق نموده،و یا فلاسفه که عنوان نموده اند:«الواحد لایصدر عنه الا الواحد».(از واحد،جز واحد صادر نمی شود).یعنی از ذات واجب(خدا)تنها یك موجود صادر می شود،این مطلب را از کجا آورده اند؟! آیا جز این است که همه این تصورات بر مبنای حدس و گمان بوده،و فاقد هرگونه جزمیت و قطعیت است؟وقتی ما از کیفیت خلقت عالم اطلاع زیادی نداریم،و همچنین در ارتباط با ذات حق تعالی بیش از آن چیزهایی که در قرآن عنوان شده و بسیار نیز محدود است،چیزی نمی دانیم،چگونه می توانیم نظر بدهیم که خلقت عالم بر مبنای تجلی بوده،و یا عنوان کنیم که چون ذات واجب(خدای تعالی)واحد است،از او جز واحد صادر،و به عبارتی روشنتر،جز واحد خلق نمی شود؟! البته این اشکالات و اشتباهات تنها در همین یکی دو مورد خلاصه نشده و بلکه در دیگر موارد نیز قضیه به همین گونه است.به عنوان مثال در ارتباط با هدف از خلقت عالم هر کس یک نظری می دهد،و این در حالی است که هیچ کس از اسرار و مکنونات خدای تعالی چیزی نمی داند.یا در ارتباط با خلقت انسان،یکی می گوید خدا انسان را آفرید تا جانشین خدا در زمین شود.چون مفهوم جانشینی را نمی داند و از آن طرف غرقه در توهمات عرفان و تصوف است،همین طوری آمده و عنوان نموده که انسان(انسان کامل)جانشین خداست.
توجه ندارد که اگر فرض کنیم خدا را در عالم وجود شؤنات فراوان است،که هست،کدام یک از آن شؤنات را می تواند به انسان که جانشین اش شده،محول نماید،و از طرف دیگر انسان این موجود حقیر و ضعیف،کجا و چگونه می تواند به عنوان جانشین،یکی از آن جزئی ترین شؤنات را تصدی نماید؟اگر جانشین است پس باید بتواند،و اگر نمی تواند،پس معلوم می شود که داستان جانشینی انسان بیش از یک قصه سرگرم کننده چیز دیگری نیست.یک چند تا قوانین فیزیک و شیمی و....را که خدا خود،در طبیعت قرار داده،کشف کرده و امر بر خودش مشتبه شده که جانشین خداست.داستان متصوفه و فلاسفه نیز به همین ترتیب است.یک چندتا آیه و حدیث را ردیف کرده،و نتیجه گیری نموده اند که مثلاً کیفیت خلقت عالم وجود این بوده،و یا هدف از خلقت انسان آن،و این در حالی است که همان آیات و اخباری را که اینها چسبیده اند،می توان به صور دیگری نیز تفسیر نمود صد در صد خلاف نظر ایشان.در اینجاست که انسان ناخودآگاه به یاد گفتار حکیمانه و معنادار حکیم عمر خیام نیشابوری می افتد که گوید:
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آن است و نه این
نکته ای را بیان نموده و به بحث خود پایان می دهیم.بایستی دانست تمام تلاش نگارنده در ارتباط با دیانت و معنویت انسان،جا انداختن این مطلب برای مردم است که راه شریعت راهی بس آسان و هموار بوده،و نیازی نیست تا خود را درگیر آن همه توهمات و تخیلات فلاسفه و متصوفه کنیم.
برخی از این آقایان که به عرفان و تصوف و یا به فلسفه گرایش دارند عنوان می کنند که دین انبیا که مردم عادی دنبال می کنند،دین عجایز است،و منظور شان آن است که عرفا و یا فلاسفه،دین شان و به عبارتی دیگر ادراکاتشان برتر و والاتر از دین و ادراکات مردم عادی است.این که آموزه های انبیا را دست کم گرفته و برای آراء و نظرات متصوفه و فلاسفه ارزش و اعتباری بالاتر قائل شده اند،این خود،موجب تأسف است.فارغ از آن که هر کس می تواند از راه و روشی خاص تبعیت نموده،و تابع نظراتی متفاوت باشد،بحث ما بر سر این موضوع نبوده،و بلکه ناظر به مطلب دیگری است.بحث ما بر سر آن است که بیاییم بررسی کنیم و ببینیم که اولاً هدف شارع مقدس از طرح آموزه های ادیان و شرایع چه بوده؟و ثانیاً به منظور نیل به هدف یادشده،آموزه های ادیان و شرایع بهتر جواب می دهند،یا به عنوان مثال فلسفه و عرفان؟
بایستی دانست فارغ از رشد و تعالی در عرصه ارزشهای انسانی و اخلاقی، مهم ترین چیزی که آموزه های آسمانی برای نوع انسان به ارمغان می آورد، آرامش روحی و روانی است.می خواهیم ببینیم در نیل به عنصر آرامش روح و روان،ادیان و شرایع بهتر عمل می کنند،یا فلسفه و عرفان.ناگفته نماند طرف خطاب ما همان مردم عادی هستند،که از نظر این آقایان به درد دین عجایز می خورند.(در باره دین عجایز پیش از این در بخش:«راه نزدیک شدن به خدا»سخن گفته شد).کسانی که با آموزه های فلسفه و همچنین عرفان و تصوف آشنایی دارند،خوب می دانند که از این راهها،انسان نه تنها به آرامش نمی رسد،بلکه بیش از پیش حیران و سرگردان می گردد.
کسانی که در پی دستیابی به آرامش اند،در هر سطح و مرتبه ای از علم و آگاهی اند،فرق نمی کند،چنانچه در بخش:«راه دستیابی به آرامش»عنوان شد،از طریق همان آموزه های ساده و روشن متون شریعت،به سهولت می توانند بدان آرامشی که در جستجوی آن هستند،نائل گشته،و هیچ نیازی هم به اصطلاحات پیچیده مکاتب فلسفی گوناگون،و همچنین آموزه های نادرست و گمراه کننده عرفان و تصوف نخواهند داشت.چنانچه نگارنده به تجربه دریافته،مردم بیشتر در پی آن هستند که از کوتاهترین راه ممکن،مسیر دیانت و معنویت را طی نموده و خود را به وادی امن آرامش برسانند.وقتی مردم اینگونه دوست دارند،و از طرفی دیگر شارع مقدس نیز کوتاهترین و آسانترین راه(شریعت اسلام) را بدانان معرفی نموده،این چه کاری است که ما از راهها و مسیرهایی برویم که چندین برابر به زحمت افتاده،و دست آخر هم چیزی نصیب مان نشود!
کریم نافعی فرد
تهران ایران
|