ما فقط خدا و انسانیت را قبول داریم
اخیراً یک دین و آیین جدید نیز پیدا شده که آن نیز پیروان خودش را دارد. پیروان این دین جدید می گویند که ما فقط خدا و انسانیت را قبول داریم! البته موضوع خیلی هم جدی نیست.این بحث را از آن جهت پیش کشیدیم که ممکن است مردم با آن برخورد نموده،و ندانند که موضوع چیست،و علاقمند باشند که از کم و کیف قضیه سر در بیاورند.ناگفته نماند از این جور دین و آیین ها امروزه فراوان یافت می شود.مثلاً گروهی هستند که می گویند ما پیرو مکتب عشقیم!یا گروهی دیگر که به تازگی کشف کرده اند که خدا عشق است!عده ای هم آمده خدا را برداشته،و شبکه هوشمند کیهانی را جای آن نهاده اند! البته باز اینها یک نیمچه احترامی برای خدا قائل اند،برخی(آته ایستها) هستند که از ریشه منکر وجود خدا شده اند.
کاری به این چیزها نداریم.بحث بر سر آن است که چگونه می شود فقط به خدا و انسانیت معتقد بود؟ آیا می شود از این دین و آیین جدید پیروی نمود؟و اگر پیروی کنیم با چه اشکالاتی ممکن است روبرو شویم؟بایستی دانست کسانی که این گونه تئوریها را عنوان می نمایند،گویا توجه ندارند که با این گونه تئوریها نمی توان به آرامش روحی،روانی رسید،و اگر شخص آن را دنبال نماید،در فرجام جز اتلاف وقت و عمر خود،چیزی نصیب اش نخواهد شد.
البته با این نوع نگرش یعنی قبول تنها خدا و اخلاق،اگر مردم به انسانیت و به تعبیری بهتر به اصول و ارزشهای اخلاقی جذب و پایبند بشوند،خود رویکردی مثبت و ارزشمند خواهد بود،اما بایستی توجه داشت که این رویکرد،در ارتباط با خدا و معنویت،حرفی برای گفتن ندارد.خواهند پرسید چرا؟در پاسخ باید بگوییم تجربه ثابت نموده که انسان در هر صورت و تحت هر شرایطی به یک پشتوانه روحی و معنوی نیاز دارد تا در مواقع بحرانی زندگانی خود به او پناه ببرد،و بدین ترتیب خود را تسکین داده و آرام نماید.وقتی انسان این پشتوانه و پناهگاه مهم و اساسی را در زندگانی خود از دست می دهد،خود بخود به موجودی مبدل می شود که در تمام هستی و عالم وجود،هیچ پناهگاه و نقطه اتکایی نداشته،و لذا همانند موجودی سردرگم و باری به هر جهت نمی داند که چه باید بکند.
البته کسانی که این طرز تفکر را عنوان می نمایند خواهند گفت که خیر این طور نیست،و ما خدا را قبول داریم،چیزی که هست،با دین و احکام دینی و این چیزها کاری نداریم.بایستی گفت که این هم یک جور دور زدن خداست.خدا را قبول دارد احکام اش را نه! این را نمی داند که قبول خدا بدون احکام اش،یعنی قبول پادشاهی بدون تاج و تخت.پادشاه است،اما پادشاهی که فرمانش را کسی نمی خواند.پادشاهی که حکم صادر می کند،اما کسی به حکم اش گردن نمی نهد.یک مقام تشریفاتی صرف که وجودش تنها محض دلخوشی است و بس.
چنانچه گفته شد این هم یک جور دور زدن خداست.اگر خدا را قبول داریم باید احکام اش را نیز قبول داشته باشیم.خدا را قبول داشتن و احکام اش را کنار نهادن،به منزله آن است که سیطره،اقتدار و عظمت را از خداوند سلب نموده،و وی را تا حد یک مقام تشریفاتی صرف تنزل دهیم،که این امر با فلسفه توحید و خداپرستی به هیچ وجه سازگار نیست.فلسفه توحید و خداپرستی یعنی خدا را با تمام متعلقاتش دوست داشتن و پرستیدن،نه آن که به وجودش معترف بود،اما احکام اش را دوست نداشت.
بایستی دانست که اگر انسانیت و اخلاق را نیز دوست داشته و بدان احترام می گزاریم آن نیز به واسطه دوست داشتن و احترام گزاردن به خداست،زیرا این خداست که بر ما انسانها منت نهاده،و ما را با این معانی آشنا نموده است.اگر خدا نبود،هیچ چیز خوب و زیبا نیز وجود نداشت،زیرا این خدا و وجود خداست که به تمام خوبیها و زیباییها معنا می دهد،و اگر او را از متن زندگانی خود حذف کنیم،همه چیز بی معنا خواهد شد.وقتی ما خدا را دوست داریم و برای او احترام،آن هم احترامی درخور خالق و همه کاره جهان هستی قائلیم،به واسطه همین طرز تلقی و نگرش است که همه چیز برایمان معنا می یابد،زیرا برای اوست که می کوشیم تا همه خوبیها و زیباییها را به خود جذب نماییم،و این در حالی است که اگر او را از متن زندگانی،ذهنیت و باور خویش حذف کنیم،دیگر هیچ چیز برایمان معنا نخواهدداشت،زیرا هیچ ملاک و معیاری نخواهیم داشت تا همه چیز را با توجه بدان بسنجیم.
بایستی توجه داشت که خدای تعالی نه تنها خالق هستی،بلکه ملاک و معیار همه چیز نیز هست.او وجودی است که انسانها به واسطه او می توانند خود و باور های خود را ارزیابی نموده،و به عبارتی بهتر،سره را ناسره تشخیص دهند.بی گفتگو اگر انسان در تلاش است در راستای رشد و تعالی گام بردارد،و وجود خود را به زینت مکارم اخلاق آراسته نماید،همه به واسطه ایمان،اعتقاد و عشق به خداوند بوده،و مسلماً اگر عشق و ارادتی به خدا نداشت،هیچگاه خود را آن همه به زحمت نمی انداخت.
این در ارتباط با آنهایی است که با خدا ارتباط نزدیک دارند،و اما آنهایی که ارتباط دورتری را تجربه می کنند،آنها نیز به طمع بهشت و نعمتهایی که خدای تعالی در آن جهان برایشان در نظر گرفته،می کوشند تا خود را به مرتبه و منزلتی که آنها را به بهشت خداوندی وصل می نماید،برسانند،و دسته آخر نیز کسانی اند که اگر وعده بهشت الهی آنان را ترغیب و تطمیع نمی کند،به لحاظ ترس از عذاب جهنم،حداقل سعی می کنند تا خود را از گناهان دور نگاه داشته، تا بدین وسیله در جهان بعدی زندگانی راحتی را تجربه نمایند.
می بینیم که محبت خدا به انسان بی نهایت است،و به منظور اثبات این امر تلاش دارد تا به هر شکلی شده انسانها را به مسیری بکشاند که در جهان بعدی زندگانی و سلوکی راحت و بی دردسر را تجربه نمایند.در این بین کسانی هستند که منکر خدا بوده،و تلاش دارند تا بقیه مردم را نیز در چاه ظلمتی که خود در آن سرنگون شده اند،سرنگون نمایند.این را نمی دانند که با انکار خدا و معنویت، همه چیز زیر سؤال رفته،و انسان همه انگیزه های خود را از دست می دهد.
چنانچه گفته شد با وجود خدا و اعتقاد به اوست که همه چیز معنا می یابد. اگر خدا را از میان برداریم همه چیز حتی فلسفه وجودی انسانها،همه پوچ و بی معنا می گردد،زیرا ملاک و معیار همه چیز را از میان برداشته ایم.فارغ از مقوله عشق به خداوند،وقتی ما به مبدأ و معاد اعتقاد داریم،این یعنی بر این باور هستیم که هر عملی از ما سر می زند،علاوه بر آن که در محضر خداست،خود، پاداش و یا کیفری نیز دارد.
همین قدر که بدین معنا معترف باشیم،نتیجه اش آن خواهد بود که از خود و همچنین سلوک و رفتار خود مراقبت نموده،و از جاده حقیقت و درستی خارج نشویم.این فلسفه هستی و به عبارتی دیگر غایت معنای انسان بودن است.حال تصور کنید که این معنا را از متن زندگانی انسان حذف نماییم.با این نگرش انسان در پهنه جهان هستی به موجودی تنها مبدل می گردد که خودش است و خودش،و جز خودش چیز دیگری را مقابل خود نمی بیند.
انسان در یک چنین وضعیتی هر جور که باشد،فرقی نمی کند،زیرا با وجود خدا بود که تلاش می نمود تا از خود و اعمال خود مراقبت نموده و خود را در مسیر رشد و تعالی بالا بکشد.حال که خدایی و حساب و کتابی در کار نیست،با خود خواهد گفت که برای چه باید در مسیر تعالی پیش بروم،و اساساً چه لزومی دارد تا از خود و اعمال خود مراقبت نمایم.وقتی کسی نیست مرا ببیند و برای اعمالم حساب و کتابی داشته،و به قول معروف برای اعمال خوب من پاداش و برای اعمال بد من پاسخی در نظر بگیرد،در چنین شرایطی این که من بیایم و از خود و اعمال خود مراقبت نمایم،کنشی است که هیچ معنا و مفهومی ندارد.
بایستی دانست که وقتی خدا را از میان برداریم هر کار مثبتی کنار گزارده شده،و هر کار غلطی نیز توجیه خواهد شد.در ارتباط با کارهای مثبت و به تعبیری دیگر،ارزشهای انسانی و اخلاقی گفته شد که چون با نبود خدا همه چیز بی معنا می شود،طبیعتاً شخص از انجام آنها خودداری خواهد نمود،زیرا با خود خواهد گفت برای که و برای چه باید این کارها را بکنم؟وقتی من در دنیایی زندگی می کنم،که در اطرافم،جز اینها که احاطه ام نموده اند،کس دیگری نیست،چرا باید تلاش کنم تا آدم خوبی باشم؟برای چه باید به عنوان مثال به فقرا کمک کنم؟برای چه دست زیردستان را بگیرم؟برای چه از مظلومان حمایت کنم؟چرا باید در راه حق،حقیقت،عدالت،دین و اعتقاداتم جانم را فدا کنم؟چرا باید برای نجات مردم کشورم و همچنین استقلال کشورم بجنگم،و احیاناً در این راه بمیرم؟با نفی خدا این چراها و بسیاری چراهای دیگر،همه و همه، برای انسان غیر قابل توجیه گشته،و موجب خواهد گردید تا انسان از پرداختن بدانها نه تنها صرفنظر نماید،بلکه خود را از نزدیک شدن بدانها نیز منع نماید.
اینها همه که عنوان شد،در ارتباط با گرایشات مثبت بود،و اما در ارتباط با گرایشات منفی و به عبارتی دیگر،خودخواهانه،داستان جور دیگری خواهد بود.در این عرصه قضیه صورت وحشتناکتری پیدا می کند،و آن بدین صورت است که شخص برای تمامی گرایشات و اقدامات منفی و غیر انسانی خود،توجیهی عقلانی دارد.در این عرصه هر کاری هر چند غلط و غیر انسانی،از نظر این آدم توجیه شده است.با خود خواهد گفت که وقتی آن بالا خبری نیست،و در این جهان جز من و اینهایی که اطرافم را گرفته اند،کس دیگری وجود ندارد.اطرافیانم نیز کسانی اند که اگر یک آن سر بجنبانم،می خواهند از هستی ساقط ام کنند،پس عاقلانه ترین کار آن است که تنها به فکر منافع خودم بوده،و تا می توانم در راستای کسب راحتی و رفاه خودم تلاش کنم.
کاری به این نباید داشته باشم که چه بر سر دیگران می آید،و چه روزگاری دارند.من که مسؤل دیگران نیستم.به من چه که همسایه ام گرسنه،و یا دیگری با فقر و تنگدستی دست به گریبان است.به من چه که عده ای ظالم و زورگو بر عده ای دیگر ظلم روا داشته،و زندگانی شان را به جهنم تبدیل نموده اند.این چیزها به من ربطی نداشته،و من تنها مسؤل زندگانی خودم هستم.بایستی گفت غایت فلسفه وجودی و معنای زندگانی آدمی که خدا را از ساحت ذهن و اندیشه و همچنین متن زندگانی خود حذف نموده،جز این نخواهد بود.
بایستی دانست علاوه بر مراتب فوق،موجودیت خدای تعالی برای انسان،خود، یک موهبت عظیم است.موهبتی که انسان را قادر می سازد تا با مشکلات و ناملایمات این جهان کنار آمده،و با امید به لطف و رحمت،و همچنین حمایت او، زندگانی خود را ادامه دهد.مضافاً اعتقاد به خدا،خود،سدی است که مانع از رخنه و نفوذ یأس و ناامیدی در وجود انسان می شود.وقتی انسان باور دارد که تنها نبوده،و بلکه قدرتی بزرگ از او حمایت می کند،به واسطه همین نگرش،یأس و ناامیدی نمی تواند در او راه پیدا کند،در اینجا و تحت این شرایط می توان گفت که این آدم به آرامش رسیده است.پرسش این است چرا انسان به خدا نیازمند است،و با ایمان به او به آرامش می رسد؟در پاسخ بایستی گفت این خود،یک استعداد فطری است که خدای تعالی در نهاد آدمیان قرار داده،تا بدین وسیله آدمیان از تنهایی درآمده،و با توجه و همچنین ارتباط با خدا،بتوانند راحت تر و آسانتر به زندگانی خود ادامه دهند.بی گفتگو تنهایی برای نوع انسان امری بسیار زجرآور،و بس وحشتناک است.آدمها گرچه به حسب ظاهر به یکدیگر نزدیک هستند،اما در معنا خیلی یکدیگر را درک نمی کنند.پنجاه شصت سال کنار هم زندگی می کنند اما هنوز آن طور که باید و شاید،درک درستی از همدیگر ندارند و البته این چیزی طبیعی است،و دلیل آن نیز متفاوت بودن افکار و سلیقه های هر کدام از آنها با دیگری است.
به همین جهت است که گفته می شود انسان موجودی تنهاست،و تنهایی برای او بسیار دردآور است.با توجه بدین شرایط،خدای تعالی به منظور آن که انسان را از تنهایی درآورد،و با جلب نظر انسان به دوستی و حمایت خود،شرایط را طوری رقم زند که انسان بتواند سختیها و تنگناهای زندگانی این دنیا را تحمل نماید،آمده و شرایطی برای انسان فراهم نموده که با توجه بدان شرایط،می تواند به دوستی و حمایت خداوند نائل گشته،و از غم و سنگینی تنهایی و انزوا،خلاص گردد.شاید از نظر برخی این گفته ها اغراق به نظر آید،اما باید بگوییم که به هیچ وجه اغراق نبوده،و بلکه خداوند به انسان،نزدیکتر از آن است که تصور شود.
انسان کافی است که تنها یک گام بردارد،و خود،حضور همه جانبه خدا را در هستی و عمق جان خود حس کند.کافی است یک گام بردارد،تا خود به وضوح حس کند که در محضر خداوند است،و خدای تعالی از هزار راه از او مراقبت می نماید.ممکن است سؤال شود که این یک گام چیست؟و چگونه می توان این یک گام را برداشت،و بدین مقام نائل گردید؟در پاسخ به پرسش فوق باید بگوییم که از نگاه ما آن یک گام تنها یک اقدام ساده بوده،و آن چیزی نیست جز یکبار خواندن ترجمه کلام خدا(قرآن).این را هم بهتر است بگویم نیازی نیست تا در ارتباط با این مطلب که با یکبار خواندن قرآن چه اتفاقاتی برای خواننده به وقوع خواهد پیوست،چیزی بگویم،زیرا خواننده با یکبار خواندن قرآن،خود،همه چیز را خواهد فهمید.ممکن است برخی عزیزان عنوان کنند که چگونه ممکن است با یکبار خواندن قرآن انسانها متحول شوند،و حال آنکه وضعیت مسلمانان در جهان امروز،وضعیتی بس اسفناک است،و این در حالی است که آنها نیز شب و روز قرآن را می خوانند.اگر با خواندن قرآن انسان متحول می شود،چگونه است که آنها متحول نمی شوند؟
در پاسخ به اشکال یاد شده باید بگوییم که اتفاقاً اشکال فوق اشکالی بجاست، اما نکاتی نیز هست که اگر بدانها توجه داشته باشیم،اشکالات برطرف خواهد شد.از جمله یکی توجه بدین نکته است که پتانسیل هدایت در کتاب قرآن، پتانسیلی دوگانه است.یعنی قرآن به دو صورت و به دو کیفیت هدایتگر است.یک صورت از هدایت قرآن ناظر به هدایت فردی انسانها بوده،و صورت دیگر آن ناظر به هدایت جمعی است.در ارتباط با هدایت فردی انسانها،باید بگوییم،ما باور راسخ داریم که قرآن تحت همین شرایط نیز می تواند در عرصه هدایت فردی،هر انسانی را هدایت نموده،و او را به سرمنزل مقصود،یعنی فلاح و رستگاری رهنمون گردد.هرکه بدین گفته باور ندارد،خود،می تواند با یکبار خواندن کتاب قرآن،به سهولت آن را تجربه نماید.
همچنین در ارتباط با هدایت جمعی قرآن باور ما این است که کتاب قرآن همان گونه که در عرصه هدایت فردی حرف آخر را می زند،در ارتباط با هدایت جمعی نیز به همان میزان هدایتگر است،مشروط بدان که به دو نکته توجه داشته باشیم. اول آن که اغراض شریعت اسلام را درک نماییم.یعنی توجه داشته باشیم که شریعت اسلام به منظور سعادتمند شدن انسانها در دنیا و آخرت نازل گردیده،و اگر در حال حاضر مسلمانان جهان سعادتمند نیستند،بگردیم،ببینیم علت این امر چیست.البته ما در کتابهای:«تبیین قلمرو شریعت»،«شناخت احکام شریعت» و.... بدین مباحث پرداخته،و علل آن را بازگو نموده ایم.دوم آن که نگاه خود را در ارتباط با پیروان ادیان و مذاهب دیگر،یعنی ادیان و مذاهب غیر اسلام، تغییر دهیم.به عبارت دیگر عینک بدبینی و خصومت با آنان را کنار نهاده،و با عینک دوستی و مسالمت بدانها بنگریم.
کریم نافعی فرد
تهران ایران
|