نعل وارونه
عبارتی هست که خیلی در میان مردم،خاصه پیروان تصوف و عرفان،دست بدست می شود،بدون آن که به اشکالات آن توجهی داشته باشند.در اینجا قصد داریم قدری در باره آن صحبت کنیم.ابتدا متن کامل عبارت مورد نظر و ترجمه آن را آورده،و در ادامه توضیحات لازم را می آوریم:
«مَن طَلَبَنی وَجَدَنی و مَن وَجَدنی عَرَفَنی و مَن عَرَفَنی احَبّنی و مَن احَبّنی عَشَقَنی و مَن عَشَقَنی عَشَقْتُهُ و مَن عَشَقْتُهُ قَتَلْتُهُ و من قَتَلْتُهُ فَعَلَی دِیتُهُ و مَن علی دیتُه فانا دِیتُه».(آن کس که مرا طلب کند،مرا مییابد،و آن کس که مرا یافت،مرا میشناسد،و آن کس که مرا شناخت،مرا دوست میدارد،و آن کس که مرا دوست داشت،به من عشق میورزد،و آن کس که به من عشق ورزید،من نیز به او عشق میورزم،و آن کس که من به او عشق ورزیدم،او را میکشم،و آن کس را که من بکشم،خونبهای او بر من واجب است،و آن کس که خونبهایش بر من واجب است،پس من خود،خونبهای او میباشم).
ناگفته نماند برخی از صاحب نظران عبارت فوق را از جمله احادیث قدسی به شمار آورده،و برخی دیگر نیز عنوان نموده اند که حدیث نبوده،و بلکه از جمله گفتار متصوفه است.البته صحیح نیز آن است که این عبارت را از جمله گفتار متصوفه محسوب داریم،زیرا صدور آن از ناحیه پیامبر اسلام بعید به نظر می رسد.حال چرا؟پاسخ آن در خلال مطالب آینده و طرح اشکالات متن معلوم خواهد شد.پیش از ادامه سخن باید بگوییم که دو اشکال بر متن فوق می توان گرفت.اشکال اول،موضوع عشق ورزیدن خداست به بنده،و اشکال دوم آن که خدا هر کسی را که خدا را دوست داشته،و به او عشق می ورزد،می کشد!
در ارتباط با اشکال اول بایستی دانست این که متصوفه مقوله عشق ورزی را به خدای تعالی نسبت داده اند،ناشی از جهل آنها نسبت به خدا بوده است.اگر خدا را چنانکه حق اوست شناخته بودند این نظرات را عنوان نمی نمودند.ممکن است سؤال شود شناخت خدا،چنانکه حق اوست،چگونه است؟در پاسخ به پرسش یاد شده بایستی بگوییم به باور نگارنده در ارتباط با خدای تعالی حق این است که حرفی نزنیم.زیرا ما از ذات خدا چیزی نمی دانیم.اگر نسبت به وجود خدای تعالی اشراف داشتیم اظهار نظر در ارتباط با ایشان اشکالی نداشت،اما تحت شرایطی که دانش و آگاهی ما نسبت به خدای تعالی و چگونگی وی در حد هیچ است،این که چگونه انواع و اقسام چیزها که به فکرمان می رسد،را به حضرتش نسبت می دهیم،خود،موجب شگفتی است.
گروهی می گویند که خدا عشق است.گروه دیگری می گویند خدا روح است. گروهی هم می گویند خدا نور است.یک گروه مانند متصوفه معتقدند که خدا جهان هستی را به واسطه تجلی خود خلق نموده،و گروه دیگری چون فلاسفه و متکلمان گویند:خیر! با تجلی نبوده،و بلکه به شکل دیگری بوده است.یک گروه چون متصوفه که وحدت وجودی فکر می کنند،معتقدند که خدا در همه جا و چیز هست،و همه چیز،یعنی جهان هستی را با قدرت خود فرا گرفته،و گروه دیگر چون فلاسفه و متکلمان آن دیدگاه را رد نموده،و کیفیت ارتباط خدای تعالی با هستی را یک جور دیگر تعریف می کنند.شده همان داستان فیل در تاریکی که مولوی در مثنوی آورده است.
بایستی دانست این اختلاف نظرها از آنجا ناشی شده که هیچیک از گروههای یادشده نسبت به ذات خدا و ماوراءالطبیعه علم کافی ندارند،و هرچه را که عنوان نموده اند،جز تصورات خودشان چیز دیگری نیست.وقتی ما در ارتباط با ذات خدا علم کافی نداریم این که چگونه پی برده ایم که خدای تعالی به انسان عشق می ورزد،خود نیازمند تأمل است.پرسش این است متصوفه که مقوله عشق ورزی را به خدا نسبت می دهند،آیا تصور نموده اند که خدا هم موجودی در ردیف انسان و یا همانند انسان است؟چرا در ارتباط با چیزی که خبر نداریم،و به کیفیت آن نیز واقف نیستیم،این همه داستان سرایی می کنیم؟اگر در یک کلام بگوییم که چیزی نمی دانیم،اشکالی پیش می آید؟چون نمی خواهیم به جهل خود اعتراف کنیم،این دردسرها را تولید می کنیم.
خدای تعالی در ارتباط با ذات خود،در قرآن فرموده:«لیس کمثله شیء». یعنی هیچ چیز شبیه او نیست.معنی دیگر این عبارت آن است که او شبیه هیچ چیز نیست.وقتی خود به روشنی عنوان نموده که شبیه هیچ چیز نیست،این که یکی می گوید نور است،آن دیگری می گوید روح است و .... خود موجب شگفتی است.وقتی او شبیه هیچ چیز نیست،از کجا و بر چه اساسی می توان گفت که به انسان عشق می ورزد! از کجا دانسته می شود که او نیز مانند انسان دارای عاطفه و احساس است،و عاشق می شود؟از هر طرف که به موضوع نگاه کنیم با اشکال روبرو می شویم،چرا؟چون علم نداریم.برخی از طرفداران این گونه مباحث آمده و با تکیه بر آیاتی از قرآن که از دوست داشتن صحبت می کند،از جمله:
«قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ.وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ».بگو اگر خدا را دوست میدارید،از من پیروی کنیدتا خدا شما را دوست دارد و گناهانتان را ببخشد و خدا آمرزنده مهربان است».(آل عمران/ 31).
«يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ».ای کسانی که ایمان آوردهاید هر کس از شما،از آیین خود بازگردد،خداوند جمعیّتی را میآورد که آنها را دوست دارد و آنان (نیز) او را دوست دارند،در برابر مؤمنان متواضع،و در برابر کافران سرسخت و نیرومندند.آنها در راه خدا جهاد میکنندو از سرزنش هیچ ملامتگری هراس ندارند.این فضل خداست که به هر کس بخواهد میدهد و (فضل)خدا وسیع،و خداوند داناست. (مائده/ 54).
به منظور آنکه نشان دهند قرآن با نظرات آنها موافق است،آمده و با استفاده از مضامین آیات فوق،عنوان نموده اند که عشق همان«حب»یعنی دوست داشتن است،که در قرآن نیز آمده است.این عزیزان گویا توجه ندارند که در ذات حق تعالی اموری چون عواطف و احساسات محلی ندارد،تا خدا کسی را دوست بدارد، و یا به او عشق بورزد،و یا حتی با کسی دشمنی نماید.چرا؟به جهت آن که ذات خدا فارغ از این گونه امور انسانی است.اگر خدای تعالی در آیاتی از این دست سخن از دوست داشتن آورده،باید بدانیم که اینها همه بر وجه تمثیل بوده،و قصد خدا نیز از بیان آنها فهماندن قضایا به انسانها بوده است.
اگر خدای تعالی می فرماید:«یدالله فوق ایدیهم».دست خدا بالای دست آنها است.(فتح/10).منظور آن نیست که خدا هم مانند انسان دست و پا و اعضا و جوارح دارد.بلکه منظور آن است که قدرت خدای تعالی بالاتر از قدرت آنها است. همچنین اموری از جمله:غضب،کینه،انتقام،رحم،دوستی،دشمنی و....که خداوند در قرآن به خود نسبت داده،تمام آنها بر وجه تمثیل،و به منظور فهماندن قضایا به مردم بوده،نه آن که به عنوان مثال،خدا بر گروهی غضب کند،و یا با گروهی دشمنی ورزد.چون درصدد بوده تا به مردم بفهماند که به عنوان مثال نظر خدا در ارتباط با بدکاران چگونه بوده،و مردم با آنان چگونه باید رفتار نمایند،عنوان نموده که آنها را دوست ندارد،و یا بر آنان غضب نموده،و این در حالی است که اموری از قبیل دوستی،دشمنی،رحمت و غضب را در ذات خدا محلی نیست.
همچنین است نظر برخی از عزیزان که عنوان نموده اند خدا روح است.یا برخی دیگر که گفته اند خدا نور است.این عزیزان و جز آنان،همگی سعی دارند نظرات خود را بر قرآن تحمیل نمایند.آیاتی را عنوان نموده و به شیوه خود تفسیر می نمایند،تا مفاهیم مورد نظر خود را از لابلای آنها درآورند،و توجه ندارند که اگر در آیه ای خدای تعالی عنوان نموده:«الله نورالسموات والارض....». خدا نور آسمان ها و زمین است.(نور/ 35).این گونه گفتارها همان گونه که در ارتباط با مضمون عبارت:«یدالله فوق ایدیهم....»عنوان شد،همه بر وجه تمثیل بوده،و منظور آن نیست که خدای تعالی بواقع همان نور است.متصوفه و وحدت وجودیها از این آیه فراوان استفاده نموده و بدان استناد کرده اند،و این در حالی است که نادرستی این تفکر بس روشن،و اظهر من الشمس است.در مقوله عشق و عشق ورزی خدا نیز موضوع به همان گونه است که گفته شد.یعنی چیزهایی را به خدا نسبت داده اند که واقعیت خارجی نداشته،و همه جز یک مشت تصورات خام گویندگان آنها،چیز دیگری نیست.
اشکال دوم آنجا بود که عنوان شده بود خدای تعالی هر کسی را که خدا را داشته،و به او عشق می ورزد،او را می کشد.به منظور یادآوری موضوع مورد بحث،یکبار دیگر مضمون عبارت مورد بحث را می آوریم:
«آنکس که مرا طلب کند،مرا می یابد،و آنکس که مرا یافت،مرا میشناسد،و آنکس که مرا شناخت،مرا دوست میدارد،و آنکس که مرا دوست داشت،به من عشق میورزد،و آنکس که به من عشق ورزید،من نیز به او عشق میورزم،و آنکس که من به او عشق ورزیدم،او را میکشم».
در ارتباط با مضمون عبارت فوق بایستی گفت که از نظر نگارنده این ناروا ترین چیزی است که تاکنون به خدا نسبت داده اند.کسانی که این مباحث را عنوان نموده و می نمایند،لمحه ای بدین نکته نیاندیشیده اند که چرا باید خدای تعالی کسانی را که او را دوست می دارند،و او نیز آنها را دوست می دارد،بکشد؟ پرسش این است:آیا پاسخ نیکی بدی است؟ آیا این درست است که خدای تعالی آنهایی را که او را دوست داشته،و به او عشق می ورزند،جای آن که در ازای دوستی و محبت آنها،بدانها عزت و اعتبار بخشیده،و زندگانی آنان را در دنیا و آخرت سامان دهد،و به عبارتی دیگر کاری کند که آنها در زندگانی خود هرچه بیشتر موفق بوده،و چنان که باید و شاید،مسیر رشد و تعالی را طی نمایند،آنها را گرفته و بکشد؟ مضافاً خدا را چه نیازی به کشتن آنهاست؟ در توجیه این طرز تلقی هر جوری که به قضیه نگاه می کنیم با اشکال روبرو می شویم.
این وسط،یک عبارتی نیز هست که در این رابطه خیلی بدان استناد می شود.مضمون آن این است:«هر که در این بزم مقرب تر است،جام بلا بیشترش می دهند!».منظور از بزم در اینجا محضر الهی است.از این عبارت این طور نتیجه گیری نموده اند:هر که به خدا نزدیکتر است،گرفتاری،بدبختی و مصیبت اش نیز بیشتر است.اگر از طرف دیگر به مضمون یادشده نگاه کنیم،مفهوم آن را بدین گونه نیز می توان در نظر گرفت:هر که گرفتاری،بدبختی و مصیبتی ندارد،آدمی است که خدای تعالی هیچ عنایتی بدو ندارد!
به چند جهت انگاره فوق خلاف منطق و عقلانیت است.اول آنکه خدای تعالی انسان را آفرید و بدو عقل،شعور،علم و اختیار داد،تا خود را در مسیر هدایت الهی قرار داده،و مراتب رشد و کمال و تعالی را طی نماید.این که تا انسان دوستدار خدا شد،خدا او را گرفته و بکشد،این خلاف آن مشیت ازلی است.چرا؟ چون وسط راه او را گرفته و کشته،و اجازه نداده تا مراتب کمال را طی نماید.ممکن است گفته شود مراتب کمال از نگاه شما چه می تواند باشد؟ آیا همین اندازه که شخص مورد لطف و محبت خدا قرار گیرد،این جز همان مراتب کمال است؟ در پاسخ به پرسش فوق باید بگوییم که در مشیت الهی این طور رقم خورده که یک آدم به عنوان مثال هفتاد هشتاد سال کم یا زیاد،عمر نموده،و در خلال این مدت مراتب رشد،کمال و تعالی را طی نماید.یه آدمی که به عنوان مثال سی سال عمر کرده،و در همان سن به قول متصوفه و اصحاب عشق،عاشق خدا شده،و متقابلاً خدا هم عاشق او شده،و طبق آن فرمول که عنوان شد،او را گرفته،و می کشد. پرسش این است:تحت چنین شرایطی،آیا این آدم توانسته از آن فرصت هفتاد هشتاد ساله که داشت،بهره برداری نماید؟ آن همه گام هایی را که در راستای رشد و کمال و تعالی باید برمی داشت،برداشته است؟
آیا این آدم به صرف عاشق خدا شدن،همه مراتب تعالی را طی نموده،یا خیر! یک چیز را درک نموده،و صد چیز را درک نکرده،رفته است.بی گفتگو بخش آخر قضیه صحیح است.یعنی در راستای رشد و کمال و تعالی،چه بسیار راههایی را این آدم باید می رفته،و نرفته،چرا؟چون همان گونه که ذکر شد،همان اول کار، مرگش فرا رسیده،و جهان را ترک نموده است.علاوه بر مراتب فوق توجه بدین نکته نیز بس مهم است،و آن این است که اساساً خدا را چه نیازی است به کشتن بندگان،آن هم بندگانی که او را دوست می دارند؟تمام مطالبی که عنوان شد،مقدمه ای بود جهت درک یک مطلب،و آن این که بدانیم همه این قصه ها ساخته و پرداخته ذهن خود انسانها بوده،و خدا را اساساً با این مقولات کاری نیست.به عبارتی دیگر،هرچه هست،زیر سر خود انسانهاست.
آنچه مسلم است خدا را نه نیازی به عبادت انسانهاست،و نه از محبت آنها مسرور می شود،و همچنین برنامه کارش نیز این نیست که مراقب نشسته باشد، تا ببیند کدامیک از انسانها عاشق اش شده،تا بلافاصله جانش را بگیرد.بایستی دانست چنانکه پیشتر نیز عنوان شد،اینها همه مطالب مضحکی است که از ذهن انسانها تراوش نموده،و به خدای تعالی نسبت داده شده است.حال داستان چیست؟ توضیح می دهیم.
چنانچه از متون دینی و تاریخی برمی آید نوع انسان همیشه از سوی جباران و ستمگران در معرض آزار،اذیت و کشتار بوده است.به عنوان مثال وقتی به قرآن و متون دینی دیگر مراجعه می کنیم،با جبارانی چون نمرود و امثال او برخورد می کنیم.اینها کسانی اند که مؤمنان به خدا،یعنی کسانی که از راه و روشهای آنها سرپیچی نموده،و اراده کرده اند تا در مسیر خدا حرکت نمایند،را گرفته،آزار و اذیت نموده،و یا می کشند.به داستان ابراهیم توجه کنید! دقیقاً می خواهد این مطلب را برساند.به سرگذشت مسیحیان اولیه که توسط امپراتوری رم دستگیر شده،و کشته می شدند،نگاه کنید! به سرگذشت اصحاب کهف دقت کنید! به سرگذشت پروتستانها که توسط کاتولیکها قلع و قمع می شدند،توجه کنید! به سرگذشت یهودیان که توسط حکام مسیحی از بین می رفتند،توجه کنید! به سرگذشت فرق شیعه و صوفیه که توسط حکام مسلمان کشته می شدند،توجه کنید! به سرگذشت انبیا و اولیای الهی که به دست دشمنان خود قلع،قمع و کشته می شدند،توجه کنید!
اگر خوب دقت کنیم درک خواهیم نمود که در تمام این اتفاقات هیچ جای پایی از خدا نبوده،و همه ناشی از سوء برداشت و درک ناصحیح خود انسانها بوده است.نکته قابل توجه در این بین آن است که در تمام موارد یادشده،یک چیز مشترک بوده،و آن این است که یک عده،حال به لحاظ منافع شخصی،و یا به لحاظ برداشت نادرست خود،یکدسته تفکرات و اعتقاداتی دارند،که نمی خواهند از آنها هر چند نادرست،دست بردارند.این افراد که در هر صنف و جمعیتی نیز ممکن است پیدا شود،هر که را که مخالف نظر خود ببینند،تحمل ننموده،و سعی می کنند آنها را از سر راه خود بردارند.
تحت یک چنین شرایطی،بالتبع اتفاقات ناگواری نیز رخ می دهد.جالب آن که هر اتفاق ناگواری نیز رخ داده،همه را به خدا ربط داده اند.به عنوان مثال اگر ابراهیم ع آزارو اذیت شده،اگر مسیحیان اولیه آن همه ستم دیده اند،اگر اصحاب کهف مورد آزار و اذیت قرار گرفته اند،اگر پروتستانها به دست کاتولیکها از بین رفته اند،اگر فرق شیعه و یا متصوفه به دست حکام مسلمان قلع و قمع شده اند، و یا به طور کلی انبیا و اولیای خدا دچار آن همه درد و رنج و کشتار شده اند، همه آنها را به خدای تعالی نسبت داده،و این طور عنوان نموده اند که: بلی! راه خدا را طی کردن اینها را هم دارد،و این در حالی است که در تمام این گونه اتفاقات ناگوار،نه تنها خدای تعالی هیچ نقشی نداشته،بلکه همه آنها از ناحیه خود انسانها بوده است.بایستی توجه داشت اگر نمرود قصد جان ابراهیم ع را نموده،یا امپراتوری رم مسیحیان را در آتش می سوزاند،یا کاتولیکها پروتستانها را می کشند،یا جباران و ستمگران،انبیا و اولیای الهی را به رنج و مشقت گرفتار نموده،و حتی می کشند،هیچیک از آنها ارتباطی به خدا و مشیت الهی نداشته،و بلکه همه به خود انسانها بازمی گردد.
خدای تعالی پیامبران را مأمور به ابلاغ شریعت خود نموده است.اگر جباران و ستمگران جای فرمانبرداری از احکام خدا و تبعیت از پیامبران،آنها را می کشند، این معنای اش آن نیست که خدای تعالی بدین گونه امور راضی بوده،و از رخداد چنین وقایعی خشنود است.بدیهی است اگر جباران و ستمگران به فرمان خدا گوش داده،و از پیامبران الهی تبعیت می کردند،هیچ یک از این اتفاقات نامیمون نیز رخ نمی نمود.پس معلوم می شود همه آن داستانها از جمله آنجا که گفته شده:«هرکه در این بزم مقرب تر است،جام بلا بیشترش می دهند»،در محضر خدای تعالی نه بزمی در کار بوده،و نه جام بلایی،بلکه هر بزمی و هر جام بلایی بوده و هست،مربوط به خود انسانها،و اعمال نادرست آنهاست.
در طول تاریخ کسانی از قبیل انبیای الهی آمده،و از اعمال و رفتار جباران و ستمگران انتقاد نموده،و آنها را به رعایت حق و عدالت دعوت نموده اند،آنها را گرفته و کشته اند.کسانی دیگر از قبیل متصوفه آمده و مکتب عشق را عنوان نموده،و به همین ترتیب آموزه های جدیدی را در شریعت ابداع نموده،و به فتوای متولیان دینی،آنان را نیز گرفته و کشته اند.یکی دیگر در محضر ستمگری حرف از حق و عدالت به میان آورده،او را نیز گرفته و کشته اند.پیروان یک دین با پیروان دین دیگری درگیر شده و یکدیگر را از بین برده اند.پیروان یک مذهب به جان پیروان مذهب دیگر افتاده،و همدیگر را کشتار نموده اند.
در دوران هزارساله قرون وسطی،و سلطه کلیسای کاتولیک،که پاپها همه کاره بودند،انواع و اقسام ظلم و جنایت را مرتکب شدند.با هر که مخالف بودند،و به عبارتی دیگر،هر که را که مخالف سیاستهای کلیسا بود،به نام خدا می گرفتند،یا می کشتند،و یا زنده در آتش می سوزاندند.در خلال جنگهای صلیبی،که نزدیک به دو قرن طول کشید،مسیحیان با مسلمانها در جنگ بودند،و هزاران نفر بیگناه از دو طرف کشته شدند.تاریخ بشر مشحون از این گونه رویدادهای تلخ است،و جالب آن که در تمام این گونه وقایع،کار را انسانها انجام داده اند،اما همه چیز به نام خدا تمام شده است.مردم همدیگر را به نام خدا و دفاع از دین و مذهب قلع و قمع نموده اند،و این در حالی است که جز در چند مورد،یعنی بعثت انبیا،و عنوان شدن شریعتی جدید،که همیشه مخالفانی نیز داشته،در باقی موارد،اساساً نه تنها خدای تعالی دخالتی نداشته،بلکه از آن رخدادها بیزار نیز بوده است. بایستی دانست امروز هم اوضاع همان گونه است که در گذشته بود،یعنی مثل گذشته پیروان ادیان و مذاهب مختلف،چشم دیدن همدیگر را ندارند،و اگر دست شان برسد،بدشان نمی آید که جز دین و مذهب خودشان،باقی ادیان و مذاهب را از صفحه روزگار محو نمایند.
پرسش این است:آیا خدای تعالی از این نحو برخورد انسانها با یکدیگر راضی است؟آیا از این که مردم یکدیگر به نام خدا و دفاع از شریعت خدا،قلع و قمع نمایند،رضایت دارد،یا خیر! نه تنها راضی بدین امر نیست،بلکه از آن بیزار نیز هست.بایستی دانست که خدای تعالی شرایع خود را بر ابناء بشر نازل فرمود تا بشریت در صلح،صفا،دوستی و محبت در کنار هم زندگی کنند،و این در حالی است که موضوع کاملاً برعکس شده،و انسانها به واسطه همان شریعتها،خون یکدیگر را می ریزند.چرا؟چون درک درستی از آموزه های آسمانی ندارند.همین عدم درک و ناآگاهی در ارتباط با مضمون:«آنکس که به من عشق ورزید،من نیز به او عشق میورزم،و آنکس که من به او عشق ورزیدم،او را میکشم»،نیز صدق می کند.یعنی داستان،همان داستان نعل وارونه است،که عنوان شد.
به عنوان مثال یک دسته صوفی مسلک آمده،و از مسلک و مرام خود یعنی مکتب عشق و وحدت وجود سخن گفته اند.دسته دیگر که مخالف با این گونه ایده ها بوده اند،آمده و اینها را گرفته،و از بین برده اند.این یکی که عاشق خدا و وحدت وجودی بود،خود را شهید راه خدا،و آن یکی هم که این را کشته،آن نیز خود را فاعل مشیت خدا می داند.هر دو طرف خود را و همچنین افعال خود،و آنچه که بر سرشان آمده،همه را از ناحیه خدا می دانند،و این در حالی است که خدا نه در صف این طرف است،و نه در صف آن طرف.چرا؟چون خدا در صفوف نادرست انسانها قرار نمی گیرد.چنانچه پیش از این نیز اشاره شد،همه کارها را انسانها،خود،انجام داده اند،اما به نام خدا تمام شده،و این وسط نیز خدا را جوری نشان می دهند که گویا کارهای اش هیچ حساب و کتابی ندارد!یعنی خدا،همین جوری و بدون هرگونه توجیه عقلی و منطقی،آمده و هر که را عاشق خدا است، گرفته و می کشد!پرسش این است:آخر کجای این داستان سخیف مطابق با شأن و منزلت خداست؟افعالی را به خدای تعالی نسبت داده اند که هیچ گونه توجیه عقلی و منطقی ندارد،مگر یکدسته توجیهات مضحکی که به درد خودشان می خورد،و بس.همچنین است در ارتباط با مضمون عبارت:«هرکه در این بزم مقرب تر است،جام بلا بیشترش می دهند»،که در این باره و بسیار موارد دیگر از این قبیل،بایستی گفت همه و همه مطالبی ناصواب و نارواست،که به خدا نسبت داده اند،و این در حالی است که هیچ ربطی به خدا ندارد.
کریم نافعی فرد
تهران ایران
|